زندگی امام حسن عسکری علیه السلام

گزیده ای از زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام

پیشوای یازدهم، حضرت امام حسن عسکری علیه السلام درروز جمعه هشتم ربیع الثانی سال ۲۳۲ هجر قمری در شهر مدینه چشم به جهان گشود.[۱]

اسم شریف آن بزرگوار: حسن، کنیه‌اش: ابو محمد، القابش: الزّکیّ، الصامت، الخالص، الهادی، الرّفیق، النقیّ، العسکری می‌باشد.

پدرش امام علی النقیّ علیه السلام، معروف به هادی است و برای مادر گرامی‌اش چند نام ذکر شده از جمله: حُدَیث، سلیل، سوسن، سمانه و ریحانه.

امام حسن عسکری (ع)، پس از شهادت پدر در سال ۲۵۴ هجری قمری و در سن ۲۲ سالگی زمام امور امت را به دست گرفت. شش سال دوران کوتاه امامت ایشان با حکومت سه نفر از خلفای ستمگر عباسی به نام‌های: معتز (۲۵۲ ـ ۲۵۵)، مهتدی (۲۵۵ ـ ۲۵۶)، معتمد (۲۵۶ ـ ۲۷۹) هم‌ زمان بود.

دوران شش سالۀ امامت حضرت، بسیار سخت گذشت، تا سر انجام به دستور معتمد عباسی، آن امام عزیز در سن ۲۸ سالگی مسموم و به شهادت نایل آمد.

در توضیح لقب معروف ایشان (عسکری)، کافی است که بدانیم: همان گونه که در مورد امام دهم گفته شده، آن حضرت هم مانند پدر خویش به طور اجبار در سامرا، ساکن محلّۀ سپاهی نشین «عسکر» بوده‌اند و تحت نظارت و کنترل شدید مأمورین حکومت عباسی به سر می بردند. از این رو به ایشان لقب «عسکری» داده شده است[۲].

علل کنترل و محاصره شدید امام

انگیزه‌های مختلفی سبب مزاحمت‌های بیش از حدّ حکومت نسبت به امام یازدهم می‌شد، که به دو مورد مشخّص آن اشاره می‌‌کنیم:

۱ـ جلوگیری از تولّد فرزند

آنچه که مورد اعتقاد همگان بود این که: طبق آیات فراوان قرآن و اخبار رسیده از رسول خدا (ص) و امامان معصوم (ع)، منتقم حقیقی و آن ناجی انسان‌ها که داد تمامی مظلومان شایستۀ تاریخ را از ظالمان و بیدادگران باز خواهد گرفت، یعنی: حضرت مهدی موعود حجة بن الحسن علیه السلام، از نسل این امام عزیز پای به جهان می‌گذارد.

خلفای ستمکار عباسی نیز، از خبرگزاران صادق الهی وقوع این واقعه، یعنی ولادت حضرت مهدی (عج) را از نسل امام یازدهم یقین داشتند. از این رو، به خیال خود می‌کوشیدند تا از تولد این نوزاد گرامی جلوگیری نمایند.

البته، تاریخ نظیر این مزاحمت و ممانعت را از طرف حکومت فرعون و در قبل از تولّد حضرت موسی علیه السلام، نیز سراغ دارد. که با این وجود، به قدرت و ارادۀ پروردگار همۀ نقشه‌های شوم خنثی می‌گردد و موسی به دنیا می آید و سر انجام، بنی اسرائیل را از ستم فرعونیان رهایی می‌بخشد.

لذا، این محدودیت‌ها برای امام حسن عسکری (ع) موجب شده بود که حضرتش برای سهولت رسیدگی به کارهای مردم، در ارتباط با خود، وکیلانی انتحاب و معرفی نمود. این وکیلان شخصیت‌های عالیقدر و موجهی بودند که نیابت امام را بر عهده داشتند. از جملۀ این نایبان: عثمان بن سعید عَمروی و فرزند شایسته‌اش محمد بن عثمان بودند. این دو نفر بعد از امام عسکری، همچنان نیابت فرزندش حضرت مهدی (ع) را عهده دار بودند.

 

۲ـ ترس از نیرومندی شیعه

جهت دیگری که برای اِعمال این محدودیت‌ها نسبت به امام عسکری (ع) می‌توان ذکر کرد این است که: شیعه در این دوران روی به قوّت نهاده بود و از نیرومندیِ خاصی بهره‌مند شده بود. گرچه دستگاه خلافت از راه ‌های مختلف در جهت متلاشی نمودن این مرکزیت و قوّت اقدام می‌نمود، ولی به هر صورت، دو قرن از تاریخ شیعه گذشته بود و عبور ازفراز و نشیب‌های گوناگون، اینک این اقلیت را به صورتی پیوسته و منسجم و کارساز در آورده بود. این وضع، با اتکا بر پشتوانۀ پر قدرت فرهنگی و مطمئن، که ره آورد تلاش امامان، بویژه ائمۀ پنجم و ششم و هشتم بود، موجب نگرانی شدید حاکمان ستم‌ کار می‌گشت.

در این صورت، از نظر دستگاه خلافت، چاره‌ای جز سخت گیری و کوبیدن امامان و شیعیانشان وجود نداشت. لذا، می بینیم که در تاریخ امام حسن عسکری (ع) نوشته‌اند: معمولاً ایشان را در اختیار بد سلوک‌ترین مأموران نظامی قرار می‌دادند. «صالح ابن وصیف» از جملۀ این افراد ناصالح بوده است.

در گذشته، خلفای عباسی تا آنجا که توانسته بودند، در کوبیدن مظاهر به هم پیوستگی و پیشرفت شیعه اقدامات لازم را انجام داده بودند. گهگاه بارگاه امام حسین علیه السلام را، که کانونی برای زنده نگاه داشتن نهضت خونین حسینی و عاملی برای دمیدن روح مبارزه و تحرک در شیعه بود، به آب بستند. (نظیر حوادث زمان متوکل عباسی) و یا راه زیارت را بر زائران شیفتۀ امام می‌بستند و دستور تخریب حرم و بارگاه امام را صادر می‌کردند (نظیر حوادث دوران هارون الرشید). بارها نیز، با به رخ کشیدن نیروهای نظامی و قدرت ظاهری خود می‌کوشیدند تا هراسی در دل شیعیان بیندازند (نظیر رژۀ ۹۰ هزار سپاهی مسلّح متوکل در سامرا و دعوت از امام هادی برای نظارت آن).

اینک،که این نقشه‌ها کمتر به موفقیت مورد نظر آن ها منتهی شده بود، حلقۀ محاصره را به مراتب تنگ‌تر ساخته بودند، به حدّی که می‌خواستند نسل امام را قطع نموده و این ریشۀ با برکت را بخشکانند، تا بدین وسیله آسوده شده، بی هیچ مزاحمتی به سفاکی و عیّاشی بپردازند.

بخشندگی بی مانند

محمد بن علی می‏گويد: زمانی بر اثر تهي‌دستی، كار زندگی بر ما سخت شد. پدرم گفت: بيا با هم به نزد ابو محمد (امام عسكري عليه‏السلام) برويم. مي‏گويند او مردي بخشنده است و به جود و سخاوت شهرت دارد. گفتم: او را مي‏شناسي؟ گفت: نه، او را هرگز نديده‏ام.

با هم به راه افتاديم. در بين راه پدرم گفت: چقدر خوب است كه آن بزرگوار دستور دهد به ما ۵۰۰ درهم بپردازند! تا با آن نيازهايمان را برطرف كنيم. دويست درهم براي لباس، دويست درهم برای پرداخت بدهي و صد درهم براي مخارج ديگر!

من پيش خـود گفتم: كاش بـرای من هم ۳۰۰ درهـم دستور دهد، كه با صد

درهم آن يك مركب بخرم و صد درهم براي مخارج و صد درهم براي پوشاك باشد، تا به كوهستان (در اطراف همدان و قزوين) بروم.

هنگامی كه به سرای امام رسيديم، غلام آن حضرت بيرون آمده و گفت: علی بن ابراهيم و پسرش محمد وارد شوند.

چون وارد شده و سلام كرديم، امام به پدرم فرمود:

يا عَلِيُّ! ما خَلَّفَكَ عَنّا اِلي هذَا الوَقْتِ؟

«اي علي! چرا تا كنون نزد ما نيامده‏اي؟».

پدرم گفت: ای آقای من! خجالت می‌كشيدم با اين وضع نزد شما بيايم.

وقتی از نزد آن حضرت بيرون آمديم، غلامش آمد و كيسه پولی را به پدرم داد و گفت: اين ۵۰۰ درهم است، دويست درهم برای پوشاك، دويست درهم برای بدهی و صد درهم براي مخارج ديگر.

آنگاه كيسه‏ای ديگر درآورده و به من داد و گفت: اين سيصد درهم است، صد درهم براي خريد مركب و صد درهم برای پوشاك و صد درهم ديگر برای ساير هزينه‏ها، اما به كوهستان نرو بلكه به سوراء برو…[۳]

 

 

تسلّط امام به همه زبان‌ها

مرحوم شيخ مفيد، كلينى، راوندى و يعضى ديگر از بزرگان در كتاب هاى خود

آورده‌اند: يكـى از خادمـان حضرت هـادى عليـه الســلام بـه نام «نصير خادم»

حكايت کرده است:

بـارها به طور مكـرّر مى‌ديدم و مى‌شنيـدم كـه حضرت ابومحمّد، امام حسن

عسكرى عليه السلام در حيات پدر بزرگوارش با افراد مختلف، به لُغت و لهجه تركى، رومى، خزرى و… سخن مى گويد، مشاهده اين حالات، براى من بسيار تعجّب آور و حيرت انگيز بود و با خود مى گفتم: اين شخص، يعنى: امام عسكرى عليه السلام، در شهر مدينه به دنيا آمده و نيز خانواده و آشنايان او عرب بوده و هستند، جـائى هم كـه نرفته است، پس چگـونه به تمـام لغت ها و زبان ها آشنا

است و بر همه آن ها تسلّط كامل دارد؟!

تا آن كه پدرش امام هادى عليه السلام به شهادت رسيد و باز هم مى‌ديدم كه فرزندش، حضرت ابومحمّد عسكرى عليه السلام با طبقات مختلف و زبان‌ها و لهجه‌هاى گوناگون سخن مى‌گويد، روز به روز بر تعجّب من افزوده مى‌گشت كه از چه طريقى و به چه وسيله‌اى حضرت، به همه زبان ها آشنا شده است؟!

روزى در محضر مبارك آن حضرت نشسته بودم و بدون آن كه حرفى بزنم، فقط در درون خود، اين فكر را گذراندم، كه حضرت چگونه به همه لغت ها و زبان‌ها آگاه و آشنا شده است؟!

ناگهان امام حسن عسكرى عليه السلام به من روى كرده و مرا مورد خطاب قرار داد و فرمود:

خداوند تبارك و تعالى كه حجّت و خليفه خود را براى هدايت و سعادت بندگانش تعيين نموده است، آن‌ها داراى خصوصيّات و امتيازهاى ويژه‌اى مى‌باشند، همچنين علم و آشنائى به تمام لهجه‌ها و لغت‌ها، حتّى به زبان حيوانات را دارند. نيز، معرفت به نَسَب شناسى و آشنائى به تمام حوادث و جريانات گذشته و آينده را كه خداوند متعال از باب لطف به حجّت و خليفه خود عطا كرده است، دارا هستنند، به طورى كه هر لحظه اراده كنند، همه چيز و تمام

جريانات را مى دانند.

سپس امام حسن عسكرى عليه السلام در ادامه فرمايشاتش افزود: چنانچه اين امتيازها و ويژگى‌ها نبود، آن وقت فرقى بين آن ها و ديگر مخلوقات وجود نداشت و حال آن كه امام و حجّت خداوند، بايد در تمام جهات از ديگران برتـر و

والاتر باشد[۴]

احترام درندگان به امام

در ارشاد شيخ مفيد رحمة الله آمده است: برای این که بر امام حسن عسكرى عليه السلام فشار وارد سازند، او را به نحرير (مأمور مخصوص خلیفه عباسی) سپردند، او بر حضرت بسيار سخت گرفت و آن بزرگوار را بسیار اذيت می‌كرد، همسرش او را از خدا و عواقب اين کار مى ترسانيد و جلالت و زهد آن حضرت را وصف مى كرد، ولى در او تأثیر نكرد و به دستور خليفه در صدد قتل آن حضرت برآمد و امام عليه السلام را به «بركة السباع» ميان درندگان افكند كه طعمه آنها گردد.

پس از زمانى به آن محل نظر كردند، ديدند نور الهى در تجلى است. آن امام عالى مقام مشغول نماز خواندن است و شيرها در اطراف آن حضرت حلقه زده اند و با كمال تذلّل سر به زير انداخته اند.

ناظرين متحير ماندند. او امر كرد كه آن حضرت را خارج نمودند و به منزلش بردند.[۵]

در زيارت آن حضرت، به اين معجزۀ ظاهره و دلالت باهره اشاره شده است، آنجا كه می‌خوانیم:

وَ بِالْإِمَامِ الثِّقَةِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الَّذِي‏ طُرِحَ‏ لِلسِّبَاعِ‏ فَخَلَّصْتَهُ‏ مِنْ مَرَابِضِهَا وَ امْتُحِنَ بِالدَّوَابِّ الصِّعَابِ فَذَلَّلْتَ لَهُ مَرَاكِبَهَا.

ترجمه: «به امام حسن بن علی(ع)، آن كه او را در ميان درندگان افكندند، پس به سلامت او را از محل درندگان بيرون آوردى و ممتحن شد به حيوان چموش، پس رام كردى برایش سوار شدن را».[۶]

هم چنين در كتاب ها و منابع معتبری آمده است:

مستعين بالله خليفه عباسى استرى داشت پربها كه در حسن و بزرگى جثّه بى نظير بود، ولى چموش و سركش بود به حدّى كه هيچ يك از امرا قدرت نداشت به آن لگام زند يا سوار آن شود. اتفاقا روزى آن حضرت به ديدن خليفه رفت، از حضرت خواهش نمود كه دهنه بر دهان آن استر زند و گفت: من نمی‌توانم. غرضش از اين كار آن بود كه يا استر رام شود، يا آن كه چموشى كند و آن حضرت را بكشد.

حضرت برخاست و دست مبارك را بر كفل استر گذاشت، آن حيوان به شدت عرق كرد و در نهايت آرامى و تذلّل در آمد. سپس، حضرت او را زين كردند و لجام بر دهنش زدند و سوار شدند، بدون اين كه امتناع كند و قدرى در منزل او را راه برد.

خليفه و حاضرين همه از اطاعت و انقياد حيوانات به آن حضرت حيران و متعجب شدند و خليفه استر را به آن حضرت بخشيد.[۷]

 

 

درسی شگفت از دوران کودکی امام

بسيارى از تاريخ ‌نويسان آورده‌اند: روزى يكى از بزرگان شهر سامرا به نام بهلول از محلّى عبور مى‌كرد، بچّه‌هائى را ديد كه مشغول بازى هستند و در ضمن، امام حسن عسكرى عليه السلام را كه كودكى خردسال بود مشاهده کرد، که در كنارى ايستاده و گريه می‌كند.

بهلول گمان كرد كه چون اين كودك اسباب بازى ندارد، نگاه به بچّه ها

مى نمايد و با حسرت گريه مى‌كند؛ به همين جهت جلو آمد و اظهار داشت:

«اى فرزندم! ناراحت مباش و گريه نكن، من هر نوع اسباب بازى كه بخواهى برايت تهيّه مى كنم».

حضرت در همان موقعيّت و با همان زبان كودكى، لب به سخن گشود و بهلول را مخاطب قرار داد و اظهار نمود:

«اى كم عقل! مگر ما انسان ها براى سرگرمى و بازى آفريده شده ايم، كه با من اين چنين سخن مى‌گوئى»!

بهلول سؤال كرد: پس براى چه چيزهائى آفريده شده ايم؟

حضرت عليه السلام در پاسخ به او فرمود:

ما بندگان خدا، براى فراگيرى دانش و معرفت و سپس عبادت و ستايش پروردگار متعال آفريده شده ايم.

بهلول گفت: اين مطلب را از كجا و چگونه آموخته اى؟! و آيا براى اثبات آن دليلى دارى؟

حضرت فرمود: از خداوند سبحان و از گفتار حكيمانه او آموخته‌ام، آن جائى كه مى‌فرمايد:

أفَحَسِبْتُمْ أنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أنَّكُمْ إلَيْنا لا تُرْجَعُونَ.[۸]

يعنى: «آيا گمان كرده‌ايد كه شما را بيهوده و بدون هدف آفريده‌ایم و (نيز، گمان مى‌كنيد براى حساب اعمال) به سوى ما بازگشت نمی‌كنيد»؟!

سپس، بهلول با آن موقعيّت و شخصيّتى كه داشت، از آن كودك گرامی تقاضاى موعظه و نصيحت نمود.

حضرت در ابتداء چند شعرى حكمت آميز را سرود و بعد از آن بهلول را مخاطب خود قرار داد و فرمود:

اى بهلول! عاقل باش! من در كنار مادرم بودم، او را ديدم كه مى‌خواست براى پختن غذا چند قطعه هيزم ضخيم را زير اُجاق روشن كند؛ ولى آن‌ها روشن نمى‌شد، تا آن كه مقدارى هيزم باريك و كوچك را روشن كرد و سپس آن هيزم‌هاى بزرگ و ضخيم به وسيله آن‌ها روشن گرديد. و گريه من از اين جهت است كه مبادا ما جزئى از آن هيزم‌هاى كوچك و ريز دوزخيان قرار گيريم.

با بيان چنين مطالبى، بهلول ساكت ماند و ديگر حرفى نزد.[۹]

فرق شيعه و مُحبّ در نگاه امام

در كتاب تفسير منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام و نيز در كتاب مرحوم قطب الدّين راوندى، به نقل از دو نفر از راويان حديث به نام يوسف بن محمّد و علىّ بن سيّار آمده است:

شبى از شب‌ها به محضر مبارك حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكرى

عليه السلام وارد شديم. همچنين والى شهر كه علاقه خاصّى نسبت به حضرت داشت، بـه همـراه شخصى كه دست‌هـاى او را بستـه بودنـد، وارد منـزل امــام

(عليه السلام) شد و اظهار داشت:

يا ابن رسول اللّه! اين شخص را از دكّان صرّاف در حال سرقت و دزدى

گرفته ايم و چون خواستيم او را همانند ديگر دزدان شكنجه و تأديب كنيم، اظهار داشت، كه از شيعيان حضرت علىّ عليه السلام و نيز از شيعيان شما است و ما از تعـذيب او خـوددارى كرديـم و نـزد شمـا آمديم، تا ما را راهنمائى و تكليف ما را

نسبت به اين شخص روشن بفرمائى.

حضرت فرمود: به خداوند پناه مى برم! او شيعه علىّ عليه السلام نيست، او براى نجات خود چنين ادّعائى را كرده است.

سپس والى آن سارق را از آن جا بُرد و به دو نفر از مأمورين خود دستور داد تا آن سارق را تعذيب و تأديب نمايند، پس او را بر زمين خوابانيدند و شروع كردند بر بدنش شلاّق بزنند؛ ولى هر چه شلاّق مى زدند روى زمين مى خورد و به آن سارق اصابت نمى كرد!

بعد از آن، والى مجدّداً او را نزد امام حسن عسكرى عليه السلام آورد و گفت: يا ابن رسول اللّه! بسيار جاى تعجّب است، فرمودى كه او از شيعيان شما نيست، اگر از شيعيان شما نباشد، پس لابدّ از شيعيان و پيروان شيطان خواهد بود و بايد در آتش قهر خداى متعال بسوزد!

و سپس افزود: با اين اوصاف، من از اين مرد معجزه و كرامتى را مشاهده كردم كه بسيار مهمّ خواهد بود، آن اینکه، هر چه مأمورين بر او تازيانه مى‌زدند بر زمين مى خورد و بر بدن او اصابت نمى كرد و تمام افراد از اين جريان در تعجّب و حيرت قرار گرفته‌اند!

در اين موقع، امام حسن عسكرى عليه السلام به والى خطاب نمود و فرمود: اى بنده خدا! او در ادّعاى خود دروغ مى گويد، او از شيعيان ما نيست، بلكه از محبّين و دوستان ما مى باشد!

والى اظهار داشت: از نظر ما فرقى بين شيعه و دوست نمى باشد، لطفا بفرمائيد كه فرق بين آن‌ها چيست؟

حضـرت فرمود: همانا شيعيـان ما كسانـى هستند كه در تمام مسائل زندگـى

مطيع و فرمان بر دستورات ما باشند و سعى دارند بر اين كه در هيچ موردى معصيت و مخالفت ما را ننمايند و هر كه خلاف چنين روشى باشد و اظهار علاقه

و محبّت نسبت به ما نمايد، دوست ما می‌باشد، نه شيعه ما.

سپس امام عليه السلام به والى فرمود: تو نيز دروغ بزرگى را ادّعا كردى، چون كه گفتى معجزه ديده ام و چنانچه اين گفتار از روى علم و ايمان باشد، مستحقّ عذاب جهنّم مى باشى.

بعد از آن، حضرت، در توضيح فرمايش خود افزود: معجزه مخصوص انبياء و ما اهل بيت عصمت و طهارت مى باشد، براى شرافت و فضيلتى كه ما بر ديگران داريم و نيز براى اثبات واقعيّات و حقايقى كه از طرف خداوند متعال به ما رسيده است.

امام (ع) فرمود: معجزاتی را که دیدی به این شخص نسبت دادی، در حالی که معجزه کار او نیست، بلکه کار ما است که خداوند در مورد او ظاهر کرد، تا حجت ما را آشکار کند و عظمت و شرافت ما را روشن سازد و اگر گفته بودی معجزاتی در مورد او مشاهده کردم و عمل را به او نسبت نمی‌دادی، آن را انکار نمی‌کردم.

آیا حضرت عیسی که مرده را زنده کرد معجزه نیست؟ آیا معجزه کار آن مرده بود، یا کارعیسی؟ آیا گِل را که به شکل پرنده ساخت و به اذن پروردگار پرنده گردید، این معجزه کار پرنده بود یا کار حضرت عیسی؟ آیا آنهائی که مسخ شدند و با خواری، بوزینه گردیدند معجزه نیست؟ آیا این معجزه کار بوزینه ها بود، یا پیغمبر آن زمان؟

حاکم گفت: «أستغفرالله ربی و أتوب الیه» از خدا طلب آمرزش می کنم و به سوی او بازگشت می نمایم.

در پايان، امام عسكرى عليه السلام به آن مرد متّهم به سرقت، خطاب نمود و

فرمود: بايد شيعه علىّ عليه السلام در تمام امور زندگى، شيعه و پيرو او و ديگر اهل بيت رسالت باشد و ايشان را در هر حال تصديق نمايد و نيز بايد سعى نمايد كه هيچ گونه تخلّفى با ايشان نداشته باشد و خلاصه آن كه در همه امور، خود را هماهنگ و مطيع ايشان بداند.[۱۰]

نگهبانى از مرزهای انديشه

دوران امام يازدهم، يكى از دوران‏هاى سخت و دشوارى بود كه افكار گوناگون از هر سو «جامعه اسلامى» را تهديد مى‏كرد. با اينكه امام در نهايت فشار به سر مى‏برد، اما وى همانند پدران خود، لحظه‏اى از اين مسأله غفلت نورزيده و در برابر گروه‏ها و مكتب‏هاى التقاطى و انديشه‏هاى وارداتى و ضدّ اسلامى از جمله: غُلات، مُفَوّضه، واقفيه، صوفيان، فیلسوف مسلکان، دوگانه پرستان و ساير دگرانديشان، سخت موضع گرفته و با شيوه‏هاى خاصّ خود، كارهاى آنها را خنثى نموده و نقش بر آب مى‏كرد.

برای نمونه، مورّخان نوشته‏اند: در زمان امام حسن عسكرى عليه‏السلام فيلسوفى در عراق مى‏زيست به نام «اسحاق كِندى». او به خيال اين كه در قرآن تناقض‌هایی وجود دارد، مدت‌ها از مردم کناره گرفت و در خانه نشست و با جدّیت، مشغول تدوين و تأليف كتابى در تناقض قرآن شد.

روزى يكى از شاگردان اسحاق كِندى به محضر امام حسن عسكرى عليه‏السلام وارد شد. امام به وى فرمود: آيا در بين شما فرد فهمیده و توانايى نیست كه استادتان كِندى را در آنچه كه آغاز كرده، رد كند و او را از اين كار بیهوده باز دارد؟!

او گفت: ما همه از شاگردان او هستيم و چگونه مى‏توانيم در اين خصوص يا در ديگر مسائل، بر استاد خود اعتراض كنيم؟!

حضرت فرمود: آيا آنچه را كه به تو بياموزم، به او مى‏رسانى؟ عرض كرد: آری!

امام فرمود: به نزد او روانه شو و نخست با وى معاشرت نيكى داشته باش و به هر چه نياز دارد، كمكش كن. هنگامى كه با او انس گرفتى، به او بگو: سؤالى به ذهنم رسيده است كه دوست دارم آن را از تو بپرسم. او خواهد گفت: سؤال كن. پس به او بگو: اگر گوينده (آورنده) اين قرآن نزد تو بيايد و از تو بپرسد: آيا احتمال وجود دارد كه مقصود خداوند از اين گفتار، غير از آن باشد كه شما پنداشته‏اى و در پى آن هستى؟

او به تو خواهد گفت: آرى، اين احتمال وجود دارد. زيرا انسان هنگام شنيدن، بهتر متوجّه معانى مى‏شود و آنها را درك مى‏كند. چون چنين گفت، به او بگو: شما چه مى‏دانى شايد منظور گوينده كلمات قرآن غير از چيزى باشد كه شما تصوّر كرده‏اى و او الفاظ قرآن را در غير معانى خود استعمال كرده باشد.

آن مرد از حضور امام حسن عسكرى عليه‏السلام مرخّص شده و به سوى استاد خود، فيلسوف عراقى، رهسپار گرديد و مدّتى به دستور آن حضرت با او به نيكى رفتار كرد و سرانجام در فرصت مناسب، سؤال پيشنهادى امام را از او پرسید. كِندى گفت: يك مرتبه ديگر اين سخن را برايم بيان كن.

وى بار ديگـر سخن امام را بيان نمود. كِندى درنگى كرده و مقدارى فكر كرد

و دريافت كه هم از نظر لغت و هم از نظر علمى اين امر كاملاً محتمل است و در نظرش اين سخن كاملاً صحيح آمد.

از اين روى به شاگردش گفت: تو را سوگند مى‏دهم كه بگويى اين سخن را از كجا آموختى و چه كسى آن را به تو گفته است؟

راوى مى‏گويد: گفتم: اين، چيزى بود كه بر قلبم گذشت؛ لذا از شما پرسيدم.

گفت: هرگز! همانند تو محال است بر چنين چيزى دست پيدا كند و به اين مرتبه از اين سخن برسد! حال به من بگو كه اين سخن را از كجا آوردى؟

گفتم: اين، دستورى بود كه ابومحمّد ـ عسكرى عليه‏السلام ـ به من ياد داده است.

گفت: درست گفتى، زیرا چنين سخنانى تنها از همان خاندان صادر مى‏شود.

سپس آتشى درخواست كرده و هر آنچه را كه نوشته بود، در آتش  سوزاند.[۱۱]

 

 

پاسخ به شبهات توسط امام

يكى از مهم‏ترين فعاليتهاى علمى حضرت عسكرى عليه‏السلام شبهه زدايى از جامعه بود، كه در اين زمينه به برخى نمونه‏ها اشاره مى‏شود:

 

نمونه ۱

در دورانی که امام حسن عسکری علیه السلام در زندان بود، یکسال بر اثر خشکسالی، قحطی شدیدی به وجود آمد. علمای اسلام مردم را جمع کرده، برای نماز استسقاء (طلب باران) به بیابان بردند و نماز خواندند. این قضیه چندین بار تکرار شد، ولی اثری از باران دیده نشد؛ اما علمای نصارا وقتی با مسیحیان نماز استسقـا خواندند، باران آمـد و این قضیه نیـز، چندین بار تکرار شد. این موضوع،

باعث سرشکستگی و آبرو ریزی مسلمین شد.

یکی از شیعیان به هر نحوی بود، خود را به زندان رساند؛ اما قبل از آنکه جریان را خدمت امام حسن عسکری علیه السلام عرض کند، با تعجب دید در میان زندان قبر آماده ای وجود دارد! با چشم گریان عرض کرد: من طاقت ندارم شما را در این قبر دفن کنند! حضرت فرمود: ناراحت نباش! خداوند نیز چنین مقدر نکرده است. بعد از شنیدن این سخن، عرض کرد: دو مطلب و پرسش مهم مرا به اینجا کشانده است.

پرسش اوّل: این است که در روایات وارده از شما آمده است: با روزگار دشمنی نکنید (لا تُعادِ الاْیّامَ) منظور از این روایات چیست؟

حضرت عسکری علیه السلام فرمود: منظور از روزگار، ما اهل بیت هستیم. شنبه متعلق به حضرت رسول صلی الله علیه و آله، یکشنبه متعلق به علی

علیه السلام و فاطمه زهرا علیهاالسلام، دوشنبه متعلق به امام حسن و

امام حسین علیهماالسلام، سه شنبه مربوط به امام سجاد و امام باقر و امام کاظم و امام رضا علیهم السلام، چهارشنبه متعلق به امام جواد و پدرم حضرت هادی علیهماالسلام و پنجشنبه متعلق به من و جمعه مربوط به فرزندم مهدی

علیه السلام می‌باشد.

پرسش دوم: این است که، علمای اسلام سه روز برای نماز باران به بیابان رفتند و نماز خواندند و بارانی نیامد، ولی علمای نصرانی هر باری که نماز خواندند، باران بارید و اگر امروز هم به دعای آنها باران ببارد، ترس آن است که مسلمانان و شیعیان در عقیده خود متزلزل شوند و به مسیحیت گرایش پیدا کنند.

حضرت فرمود: عالم نصرانی تکه‌ای از استخوان بدن یکی از پیامبران را همراه دارد، که آن را در میان انگشتان خود گذاشته و همان را وسیله اجابت دعای خویش قرار داده؛ لذا باران می بارد. تو خود را فوراً به او برسان و آن استخوان را از میان انگشتان او بیرون آور! این عمل باعث پراکندگی ابرها و قطع باران می‌شود.

آن مرد با سرعت خود را به محل نماز مسیحیان رساند و استخوان را از دست عالم نصرانی برداشت. اتفاقا ابرها پراکنده شدند و علمای مسیحی هر چه کردند، باران نبارید؛ لذا شرمنده شدند و مسلمانان، مخصوصا شیعیان، از شک و تردید بیرون آمدند و بر ایمان و اعتقاد خویش استوار گشتند. [۱۲]

به نقل دیگر، خلیفۀ وقت، امام حسن عسکری علیه السلام را از حبس بیرون آورد و به بیابان برد و جریان را به او عرض کرد. حضرت جریان استخوان را گوشزد نمود و دستور داد یکی از خادمانش استخوان را از دست عالم مسیحی بیرون آوَرَد. او نیز چنین کرد و در نتیجه، باران نیامد. آنگاه خود حضرت، دست به دعا برداشت و باران شدیدی شروع به باریدن کرد[۱۳]

 

 

نمونه ۲

مردی از امام یازدهم سؤال کرد: چرا سهم الارث مردان دو برابر سهم الارث زنان است؟

حضرت عسکری علیه السلام در جواب فرمود: برای اینکه نفقه و خرج به عهده مرد است؛ مرد در جهاد و جبهه شرکت می‌کند، هزینه زندگی خانواده‌اش را باید تأمین کند و… ولی زن در تمام این هزینه ها معاف است…[۱۴]

شهادت امام حسن عسکری (ع)

شهادت آن حضرت در روز جمعه هشتم ماه ربيع الاول سال ۲۶۰ هجری واقع شد. در کيفيت شهادت آن امام عزیز آمده است:

فرزند عبيدالله بن خاقان گويد: روزی برای پدرم (که وزير معتمد عباسي بود) خبر آوردند که ابن الرضا (حضرت امام حسن عسکری) رنجور شده، پدرم به سرعت تمام نزد خليفه رفت و خبر را به خليفه داد. خليفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد.

يکي از ايشان نحرير خادم بود که از محرمان خاص خليفه بود، امر کرد ايشان را که پيوسته ملازم خانه آن حضرت باشند و بر احوال آن حضرت مطلع گردند و طبيبي را نیز مأمور کرد که هر بامداد و پسين، نزد آن حضرت برود و از احوال او آگاه شود. بعد از دو روز براي پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است و ضعف بر او مستولي گرديده. پس بامداد سوار شد، نزد آن حضرت رفت و اطبا را ـ که عموماً اطباي مسيحي و يهودي در آن زمان بودند ـ امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات را طلبيد و گفت: ده نفر از علمای مشهور را حاضر گردان که پيوسته نزد آن حضرت باشند…[۱۵]

اين کارها را برای آن می‌کردند که آن زهری که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم وانمود سازند، که آن حضرت به مرگ طبیعی از دنيا رفته است.

آنان پيوسته ملازم خانه آن حضرت بودند، تا آنکه بعد از گذشت چند روز از ماه ربيع الاول سال ۲۶۰ ه . ق آن امام مظلوم در سن ۲۸ سالگی شهید شد.

بعد از آن خليفه، متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد، زيرا شنيده بود که فرزند آن حضرت بر عالم مستولی خواهد شد و اهل باطل را منقرض خواهد کرد… بدين جهت می‌کوشیدند تا به خیال خود، مطمئن شوند که از حضرت عسکری (ع) پسری باقی نمانده است.

اما دست قدرت خداوندی چشم آن‌ها را به هم آورد و به خیال خام خود تصور نمودند که از امام پسری باقی نمانده است. بر این اساس، برادر امام را که در تاریخ، «جعفر کذّاب» نام گرفته، حمایت نمودند و با بزرگداشت وی، به ظاهر نشان می‌دادند که کار امامت تمام شده است. غافل از آنکه، خداوند می‌فرماید:

يُريدُونَ‏ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ‏ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ.[۱۶]

«مى‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا نور خود را كامل خواهد گردانيد، گر چه كافران را ناخوش اُفتد».

بدن مطهر امام حسن عسکری (ع) را در خانۀ شخصی پدری و در کنار مرقد پدر بزرگوارشان به خاک سپردند و اینک، حرم عسکریین، در شهر سامرا مطاف دلباختگان خاندان نبوت و عاشقان دل خستۀ غیبت حضرت مهدی عجل الله فرجه الشریف می باشد.

ماجرای جانشين امام عسکری (ع)

ابوالاديان می‌گويد: من خدمت حضرت امام حسن عسکری (ع) می‌کردم. نامه‌های آن حضرت را به شهرها می‌بردم. در مرض موت، روزی من را طلب فرمود و چند نامه‌ای نوشت به مدائن، تا آنها را برسانم. سپس امام فرمود: پس از پان%B

درباره نویسنده

مطالب مرتبط