اردیبهشت ۰۴, ۱۳۹۷

وجود شناسی و چرایی خلقت انسان

وجود شناسی و چرایی خلقت انسان

در قرآن و روایات

 

 

. شناخت وجود انسان کار سهل و ساده ای نیست. با وجود این که، دانش بشر در این زمینه، پیشرفت های فراوانی نموده، اما هنوز هم در ابتدای راه است. حتی، اندیشمندان بزرگ نزدیک به عصر ما معتقدند که، «انسان موجود ناشناخته»[۱] است. به تعبیر علی (ع) انسان با این که جرم ضعیف و کوچکی است، ولیکن، عالمی در او جمع است.[۲] در بادیِ امر، این پیچیدگی و پر رمز و رازی، کار کنکاش و بررسی وجود انسان را بسیار دشوار و بلکه، غیر ممکن می نمایاند.

با این حال، این پیچیدگی و ناشناخته بودن انسان، مانع شناخت کلی او، در حدی که نتوان نیازهای او را تشخیص داد و راهی ایمن و هموار برای درست زندگی کردنِ او پیدا نمود، نیست. زیرا، اگر چه، بشر به طور مستقلّ و با تکیه بر قوا و امکانات موجودِ خود، توان ترسیم یک نقشۀ جامع و کامل برای زیستن ندارد، اما خدای خالق هستی، بشر را یاری نموده و با ارسال پیامبران صادق، این کمبود را جبران کرده و راه را برای خودشناسی و زندگی عزّت مند، به روی انسان گشوده است.

لازم است در همین جا تذکر داده شود که منظور ما از وجود شناسی انسان، وجود حقیقی اوست که از آن به عنوان روح یا نفس یاد می‌شود. جنبه های بدنی و فیزیولوژیکی انسان هم مهم است، اما جای بحث آن اینجا نیست.

مسئله خود شناسی و معرفت نفس، از آن جهت مهم است، که آدمی به گوهرها و ذخائر عظیمی که در ذات او به ودیعه نهاده شده پی برد و عظمت و شرافت خود را دریافته، به مقام والائی که شایستۀ اوست نائل شود.

انسان‌ها بسان کان‌ها و معدن‌هایی هستند، که باید شناسایی شوند و دفینه‌های پنهان در وجودشان، با مهندسی دقیق، کشف گردد.

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: النَّاسُ‏ مَعَادِنُ‏ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ…[۳]

امام صادق (ع) فرمود: «مردم معدن هایی هستند، مثل معدن های طلا و نقره».

استخراج و استحصال کَنز گران بهای معدنَ وجود بشر، با واکاوی و شناخت دقیق میسّر است. این نوع شناخت که در قاموس دین اسلام، گاهی از آن به حسابرسی نفس، محاسبۀ نفس، معرفت نفس و خودشناسی یاد می شود، از وزن و جایگاه بسیار بالایی برخوردار است.

معصومین (علیهم السّلام) اغلب، با عبارت­هایی مانند: «حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ» و همچنین «لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحَاسِبْ نَفْسَهُ» و غیره، بر این معنی تأکید فرموده­اند. چنان که، در حدیث مشهوری از پیامبر اسلام (ص) نقل است:

حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا.[۴]

«نفس خود را محاسبه کنید قبل از اینکه به حساب شما برسند».

عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْمَاضِی (علیه السّلام) قَالَ: لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِی کُلِّ یَوْمٍ فَإِنْ عَمِلَ حسَناً اسْتَزَادَ اللَّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیِّئاً اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِنْهُ وَ تَابَ إِلَیْهِ.[۵]

«امام کاظم (علیه السّلام) فرمود: از ما نیست کسی که هر روز به حساب نفسش رسیدگی نمی­کند. پس اگر عمل نیکی انجام داده، از خدا ازدیاد آن را طلب نماید و اگر کار بد انجام داده، طلب استغفار و توبه نماید».

«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): لَا یَکُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتَّى یُحَاسِبَ نَفْسَهُ أَشَدَّ مِنْ مُحَاسَبَهِ الشَّرِیکِ شَرِیکَهُ وَ السَّیِّدِ عَبْدَهُ».[۶]

«رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمود: بنده، مؤمن نیست، مگر اینکه نفسش را محاسبه کند، خیلی شدیدتر از محاسبۀ شریک، شریکش را و مولا، بنده­اش را».

معرفت حاصل از این حسابگری و شناخت، موجب می گردد که انسان، رفتار و کردار خود را به گونه ای منطقی و حکیمانه تنظیم کند. نیز، بتواند زندگی خویش را معقولانه سامان بخشد و سرمایه های خدادادی خودش را، که مهم ترین آن عمر است، مدیریت نموده و از آن ها استفادۀ بهینه نماید.

 

زیان جهل به خود

پر واضح است که، دستیابی به فضائل انسانی و ارزش های واقعی، به نوع نگاه و شناخت ما از نفس بستگی دارد، زیرا، کسی که معرفت به نفس پیدا کند، توان کنترل و ادارۀ آن را خواهد داشت. آنکه خود را نمی شناسد و نزد خود مجهول و نامعلوم است، او، چگونه می تواند این موجود از خود بیگانه را اداره کند و کمال بخشد.

«مَن جَهِلَ نَفسَهُ أهمَلَها».[۷]

«کسی که به نفسش جاهل است، آنرا ضایع ساخته».

آری، باید خود را شناخت و از داشته­های ثمین آن غفلت نورزید. از این روی، جهل به نفس مصیبت بزرگ شمرده شده است.

«أعظَمُ الجَهلِ جَهلُ الإنسانِ أمرَ نَفسه‏».[۸]

«بزرگ­ترین جهل، جهلِ انسان در امر نفس خودش می­باشد».

مهندسی و شناخت نفس بازتابی دارد که این بازتاب، در رفتار آدمی اثر می­گذارد و در عمل، چهرۀ زندگی انسان را به نفع حیات طیّبه­اش دگرگون می­سازد. آگاهی از جایگاه گوهرین نفس، ما را بر آن می­دارد، که با تخلّق به اخلاق و رفتار نیکو، بر درخشش آن بیفزاییم و با عمل ناموزون و نا هنجار، بر والایی آن خراش وارد نسازیم.

مَن لم یَعرِف نفَسَه بَعُدَ عَن سبیل­النَّجاه ­و ­خبَط ­فی الضَّلال و الجَهالات.[۹]

«کسی که نفس خود را نشناسد، از راه نجات دور و در ضلالت و نادانی­ها می­افتد».

مَنْ عَرَفَ قَدْرَ نَفْسِهِ لَمْ یُهِنْهَا بِالْفَانِیَات.[۱۰]

«هر که ارزش نفس خود را بشناسد، آن­را با امور فناپذیر کوچک و زبون نمی­سازد».

از این روی، اگر در قرآن و کلام حاملان وحی، بر شناخت خود و معرفت نفس تأکید گردیده، برای این  است، که بتوانیم با یک برنامه دقیق، خویشتنِ خویش را بازشناسی کنیم. این معرفت، هندسۀ رفتارهای ما را به شدت تحت تأثیر قرار می ­دهد. کسی که نفس خود را بشناسد، با یک هندسه ریزی و حسابگری منظّم، خواهد دانست، که فضیلت­ها به صعود آن منتهی می­شود و رذیلت‌ها منجر به سقوط آن می­ گردد. زیرا، رفتارهای نیکو، روان را درخشان می­ کند و ارتکاب به رفتارهای ناهنجار اخلاقی، چنان سیاهی بر نفس می ­نشاند، که آنرا تیره و بی مقدار می سازد.

باز هم بی دلیل نیست، که اصلاح نفس و تهذیب آن از شوائب و رذائل اخلاقی، مورد تأکید أکید کتاب و سنت واقع شده و دستور جدی، مبنی بر مبارزۀ با نفس صادر گشته، تا جایی که جهاد با آن، بهترین جهاد و بلکه، جهاد اکبر به شمار آمده است[۱۱].

پس، ضروی می نماید، که با تکیه بر منابع دینی و دانش های وحیانی، وجود انسان را شناسایی کنیم و بدانیم شاکلۀ وجودی او چیست و از چه وضعیتی برخوردار است. آنگاه، به این دریافت نائل شویم که، از کجاییم؟ در کجاییم؟ و به کجاییم؟

آدمی تا خود را کشف نکند و به فلسفۀ وجود خود آگاه نشود و نداند که از چه است، برای چه است، در کجا است و به کجا می رود؟ آرام نمی گیرد و بودنش، هم چنان برایش مبهم است. کلام نورانی پیشوای حکمت و عصمت، أمیر مؤمنان و امام صالحان (ع) در این باره چنین است:

رَحِمَ اللَّهُ امرُءٌ أعَدَّ لِنَفسِهِ وَ استَعَدَّ لِرَمسِهِ وَ عَلِمَ مِن أینَ وَ فی‏ أینَ‏ وَ إلى‏ أینَ‏.[۱۲]

«رحمت خدا بر کسی که خودش را حسابرسی کند و برای گورش آماده شود و بداند: از کجا آمده، در کجا هست و به کجا می رود».

ز کجا آمده ام، آمدنم  بهـر چه بود          به کجا می روم آخر، ننمایی  وطنم

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالـم خاک          چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

نکتۀ در خور توجه این که: در رابطه با شناخت وجود انسان، آنچه مهم و مورد تأکید دین است، جنبۀ روحی و نفسی انسان می باشد، نه جنبۀ فیزیولوژیکی و جسمی او. گرچه، به جهت اینکه بین جسم و روح تأثیر متقابل وجود دارد، اسلام از جنبۀ جسمی بشر هم غفلت نکرده و در زمینه های علم طب (علم الابدان) و بهداشت جسم، توصیه های لازم را مبذول داشته است.

اما، وقتی که سخن از شناخت انسان به میان می آوریم، منظور بررسی هندسه ریزی روحی و شناخت ویژگی ها و خواص غیر جسمی و نفسانی اوست و به اصطلاح، جنبه‌های متافیزیکی و ماورای مادّیِ انسان مورد نظر ما است و نه جهات فیزیکی و مادی او.

دیدگاه­های مختلفی در بارۀ روح، یا نفس[۱۳] مطرح شده، که ما فعلاً، در صدد بررسی و طرح و نقد آن ها نیستیم. وقتی از منظر کتاب و سنت معصومین (علیهم السلام) به این موضوع می نگریم، دو نکته اساسی جلب نظر می­کند.

 

۱ـ روح جسم لطیف

نکته اوّل، جسمانی بودن روح می باشد. از نظر روایات معصومین (علیهم السلام)، همۀ عوالم جسم است. منتهی، بعضی از این اجسام، در نهایت لطافت و رقیّت و بی وزنی هستند. برای مثال: خاک، آب، هوا و آتش (عناصر اربعه­)، همگی ماده و جسم هستند، ولی از نظر لطافت و کثافت در یک درجه نیستند. آتش، لطیف تر از هوا و هوا، لطیف تر از آب و آب، لطیف تر از خاک است. عالم هستی و بطور کلی جسم، از نظر لطافت، کثافت و ثقلیت ذو مراتب و دارای درجات  است. در اصطلاح حکما، حقیقتی مشکّک است.

اجسامی بسیار لطیف تر از هوا و آتش هم داریم، که روح و فرشته و… از این قبیل است. البته به علت دانش محدود بشر، فهم و دریافت این اجسام لطیف بسیار دشوار است. در خصوص روح (از ریح به معنی باد)،که یکی از این اجسام لطیف ولی فوق العاده رقیق محسوب می شود، قرآن، علم بشر را «قلیل» معرفی می کند[۱۴].

گفتگو در این باب، مجال بیشتری را طلب می­کند. فقط یک روایت، از امام صادق (علیه السلام)، که به صراحت، جسم بودن روح را می رساند، اشاره می­شود.

الرُّوحُ جِسْمٌ رَقِیقٌ قَدْ أُلْبِسَ قَالَباً کَثِیفاً… الرُّوحُ بِمَنْزِلَهِ الرِّیحِ فِی الزِّقِّ إِذَا نَفَخْتَ فِیهِ امْتَلَأَ الزِّقُّ مِنْهَا فَلَا یَزِیدُ فِی وَزْنِ الزِّقِّ وُلُوجُهَا فِیهِ وَ لَا یَنْقُصُهَا خُرُوجُهَا مِنْهُ کَذَلِکَ الرُّوحُ لَیْسَ لَهَا ثِقَلٌ وَ لَا وَزْنٌ.[۱۵]

«روح، جسم رقیقی است، که قالب کثیفی به ان پوشانده شده… روح به منزلۀ باد در مشک است، که وقتی در مشک دمیده شود، بزرگ می­شود، ولی با ورود و خروج هوا در آن وزنش زیاد و کم نمی­گردد. همین گونه برای روح، ثقل و وزنی نیست».

 

۲ـ تقدم روح بر جسم

نکته دوم، تقدم خلقت روح بر جسم است. بر اساس آیات و روایات فراوان، قبل از اینکه جسم آفریده شود، خدای متعال، روح را خلق نموده است.[۱۶] لذا، بر خلاف کسانی که به «جسمانیه الحدوث» بودن انسان معتقدند، مطلب این گونه نیست. بلکه انسان «روحانیه الحدوث» می باشد. یعنی: ابتدا، روح آفریده شده، سپس، در عالم خاک، بر آن لباس جسم پوشانده شده است.

وقتی خداوند، روح را خلق کرد، به او عقل داد و در مشهد عقل، با اختیاری که به انسان اعطا شد، امتحان و آزمون داد و معارفی را متحمّل شد. آن گاه،  با آن معرفت­های اعطایی، به این دنیا و به بدن تعلق گرفت. در رأس معرفت­های اعطایی به روح انسان، معرفت خدا بوده که در آیات قرآن، از آن معرفت، با عنوان منحصر به فردِ فطرت یاد شده است. بر این مطلب، شواهد قطعی و فراوانی از کلام وحی موجود است؛ فقط به ذکر یک روایت از کتاب شریف کافی اکتفا می­کنیم.

مردی به محضر حضرت علی (علیه السلام) رسید، سلام کرد، سپس به حضرت گفت: تو را دوست دارم! حضرت به او فرمود: دروغ می­گویی! او گفت: به خدا تو را دوست دارم. وقتی سه بار این گفت و شنود تکرار شد، مولا به او فرمود: تو دروغ می­گویی، اینگونه نیست زیرا:

إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ بِأَلْفَیْ عَامٍ ثُمَّ عَرَضَ عَلَیْنَا الْمُحِبَّ لَنَا فَوَ اللَّهِ مَا رَأَیْتُ رُوحَکَ فِیمَنْ عُرِضَ فَأَیْنَ کُنْتَ فَسَکَتَ الرَّجُلُ عِنْدَ ذَلِکَ وَ لَمْ یُرَاجِعْهُ.[۱۷]

«خداوند ارواح را دو هزار سال قبل از بدن­ها خلق نمود، آنگاه دوستدار ما را به ما نشان داد، به خدا قسم! روح تو را آنجا ندیدم، تو کجا بودی؟! در این وقت، آن مرد خاموش شد، رفت و دیگر مراجعه نکرد».

 

حقیقت انسان

این که آدمی مرکب از دو بعد جسم و روح است بدیهی و اغلب، مورد پذیرش عمومی است. لکن مع الأسف، بیشتر مردم، توجهشان به جسمشان است و از گوهر گران بها و اصلی وجودشان، که روحشان می­باشد غافلند. حال آنکه جسم، کالبد روح بوده و ابزاری، یا لباسی برای آن می­باشد. امیر بیان علی (علیه السّلام) در شرافت نفس یا همان روح، چه زیبا فرموده است:

إنَّ النَّفسَ لَجُوهَرَه ثَمینه ­مَن­صانَها رَفَعها و مَن ابتَذلَها وضَعها.[۱۸]

«به راستی نفس گوهر گرانبهایی است. هر کس صیانتش کند، آنرا بالا می­برد و آنکه مبتذلش گرداند، آنرا پست می­سازد».

پس، حقیقت وجود انسان، روح و نفس اوست. تعالی و ترقی انسان به رشد روح  وابسته است، نه به پرورش جسم. بدن انسان ابزار و وسیلۀ روح می­باشد و روح با آن کارهایش را انجام می­دهد.

جسم، مانند صندوقی است که گوهر نفس را در خود جای داده و نفس، گرچه در این دنیا به بدن تعلق یافته، اما بر آن محیط است. روح، با این که، در درون جسم و مُحاط در آن است، ولی محیط و مُسیطِر بر آن است؛ مانند نور، که هر چند در داخل لامپ است، اما محیط بر آن می­باشد.

به سخنی دیگر، احاطۀ روح بر بدن، مانند احاطۀ نور است بر لامپ؛ گر چه نور درون لامپ می­باشد، ولی بر لامپ مستولی است و لامپ مُحاط آن است. لذا، این روح است که جسم را اداره می­کند و فرماندهی آن را به عهده دارد. اعضا و جوارح جسم، به عنوان اجزا و وسایلی هستند، که روح با آن ها امور خود را تمشیت می­دهد. روح گوهری است در صدف تن. باید از جسم، به عنوان وسیله­ای برای تکامل روح بهره جست.

در کلام تابناک امام صادق (علیه السّلام) بدن، صندوق و ظرف روح شمرده شده و چنین آمده است:

مَثَلُ رُوحِ الْمُؤْمِنِ وَ بَدَنِهِ کَجَوْهَرَهٍ فِی صُنْدُوقٍ إِذَا أُخْرِجَتِ الْجَوْهَرَهُ مِنْهُ طُرِحَ الصُّنْدُوقُ وَ لَمْ یُعْبَأْ بِهِ وَ قَالَ إِنَّ الْأَرْوَاحَ لَا تُمَازِجُ الْبَدَنَ وَ لَا تُوَاکِلُهُ وَ إِنَّمَا هِیَ کِلَلٌ لِلْبَدَنِ مُحِیطَهٌ بِهِ.[۱۹]

«مثل روح مؤمن و بدن او مانند گوهر در صندوق است. هنگامی­که گوهر از صندوق خارج شد، صندوق رها می­شود و به آن اهمیت داده نمی­شود. و فرمود: روح­ها با بدن ممزوج نمی­شوند و به آن اتکال ندارند، همانا روح، بدن را در بر گرفته و به آن احاطه دارد».

جسم انسان، نشانگر جنبۀ حیوانی و روح او، حاکی از جهات ملکوتی و متعالی اوست. شخصیت واقعی انسان به روح اوست و نه به جسم او. باید خیلی بیشتر از اینکه به فکر جسم باشیم، روح را رسیدگی نماییم، که بزرگی روح، آدمی را بالا می­برد.

معمولاً، افراد وقتی می گویند: «من»، اشاره به تنشان می­کنند و مَنِشان را بدنشان می‌پندارند، حال آنکه، «منِ من»، این «تنِ من» نیست. منِ من، که «حقیقتِ من» است، نفس یا «روح من» است. من، با تن، کارهایم را انجام می­دهم. چشم، ابزاری است برای دیدن روح؛ گوش، ابزاری است برای شنیدن روح، اعضاء و جوارح بدن هر کدام وسیله­ای­ هستند که روح ما با آن ها، به تدبیر و تمشیت امور خود می­پردازد.

البته، گاهی هم روح می­تواند به قدرت الهی و بدون این اعضا و ابزار، کار خود را انجام دهد. آنان که قدرت بر خلع بدن دارند، می­توانند خود را از محدودیت­های عالم ماده و تن رها کنند و مستقیماً به انجام اموری بپردازند. مثلاً هنگام خواب که روح به طور موقت و محدود از تن جدا می­شود، مرز زمان و مکان را شکافته، بر بسیاری از کارها توانایی پیدا می کند.

پس اصالت و ارزش انسان به روح اوست، اگر روح در بدن نباشد، بدن بها و اعتباری ندارد، بلکه فاسد و متعفّن شده، باید هرچه زودتر در زیر خاک دفن شود. لذا، تا روح در بدن است، فرد احترام دارد و از حقوق کامل برخوردار است، گر چه علیل و ناقص باشد. ولی به محض اینکه روح از بدن فارق شد، بدن می­پوسد و همۀ مالکیت­ها از او سلب می­گردد.

 

تعالی با فربهی روح

بنابراین، کوته بینی است که آدمی خود را در بدن خلاصه کند و تمام هم و غمّش را صرف رسیدگی به تن و فربه کردن آن نماید. چنین نگاهی به خود داشتن، یعنی: حیوان دیدن خود، و غفلت از حقیقت خود. باید به تن بها داد و به آن رسیدگی کرد، ولی در حدی که در خدمت تأمین فضیلت­های روح باشد، نه اینکه در مقدمه توقف کنیم و از ذو المقدّمه غافل بمانیم. در غیر اینصورت، توجه به بُعدِ حیوانی به تنهایی، انسان را در حدّ چهارپایان، که تمام هدفشان تأمین علف است، تنزّل می­دهد.

میل جان اندر ترقیّ و شرف        میل تن در کسب اسباب و علف

این فرمایش امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، برای کسی که فقط به فکر تن بوده، از منِ خویش غافل است، بسیار هشدار دهنده و سازنده می­باشد. آنجا که می­فرماید:

مَن کانَت هِمَّتُهُ ما یَدخُلُ بَطنَهُ کانَت قیِمَتُهُ ما یَخرُجُ مِنهُ.[۲۰]

«هرکه همّت او پر کردن شکمش باشد، قیمت او همان است که از آن خارج می­شود».

آنچه به آدمی ارزش می­دهد و ضامن حیات راستین و کمال اوست رسیدگی به روح و آراسته ساختن آن به صفات و خصال زیباست، نه فربه کردن جسم. فربهیِ جسم، بیش از حد ضرورت، درد سر آور است و ذلّت ­آفرین، این روح است که اگر فربه شد و تهذیب گشت، عزّت­ آفرین می‌شود.

هرچه روح بزرگ­تر باشد، شرایط برای تعالی مهیاتر خواهد بود. اگر رشد و فربهیِ جسم، آدمی را سنگین  می­کند و موجب کندی حرکتش می­شود، فربهی و بزرگی روح، او را سبک ساخته، قدرت پرواز می­دهد و سبب تندی سرعتش می­گردد.

آن که تن را پروریدن خـوی اوست         کی توان پـروازکردن سوی دوست

جـسم  فـربه  برزمین افتادن اسـت        روح فـربه آسمان ها کـوی اوست[۲۱]

اگر عاملِ سلامت و بقای جسم غذاهای مادی و نان و آب است، رمز بهداشت و حیات روح در اعمال صالحانه و تزکیۀ خالصانۀ نفس می­باشد. انسان هر قدر از نظر ظاهری و جسمی دارای امتیاز و زیبایی باشد، ولی ازجهات روحی فاقد کمال و تهی از مکرمت باشد، بهایی ندارد. جمال یوسفی داشتن مهم نیست، کمال یوسفی لازم است، تا آدمی ماه کنعان شود.

جسم زیبا مانند غلافِ شمشیرِ زیباست. غلاف شمشیر، هر چه پر نقش و نگار باشد، ولی شمشیر داخلِ آن، کند یا پوسیده باشد، وقت رزم، به چه کار می­آید.

طعنه بر من مزن به صورت زشت            ای تهی از فضیلت و انصاف

تن بود چون غلاف و جان شمشیر           کار شمشیر می­کند نه غلاف

متأسفانه، مردم، زندگی را در همین ظاهر مادی خلاصه می­کنند و همۀ هدف­ها و همّ و غمشان برای جسم است. برای سلامت و راحتی جسم، چه هزینه­ها که نمی­کنند؟! اگر مریض شوند سریعاً پیگیر می­شوند، اما، هرگز به فکر درمان و سلامت روح نیستند. اینان، به آب درون کوزه نظر ندارند، هر چند بو گرفته باشد، پیوسته کوزه را تزیین می­کنند!

یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غافِلُونَ.[۲۲]

«از حیات دنیا، به ظاهر آن توجه دارند و از آخرت غافلند».

تنگ چشمان بهر دنیا ترک عقبی می کنند           اعتبار دانه نزد مور بیش از گوهر است

همانگونه که فضایل و خوبی­های اخلاقی بر روح اثر مثبت می­گذارد و باعث تعالی و صفای آن می­شود، رذائل و رفتارهای ضد اخلاقی بر روح تأثیر سوء گذاشته، آنرا خوار می­سازد. در واقع انسان با ارتکاب به بدی­ها و اعمال گناه، بزرگ­ترین ضربه را بر کرامت و شخصیت خود وارد می‌آورد. ظلم به نفس[۲۳]، که در متون دینی به شدت از آن بر حذر داشته شده، به این علت است که: آنکه گناه می­کند، مرتکب ستم بر خود شده است. علی (علیه السلام) می­فرماید:

ظَلَمَ نَفسَهُ مَن عَصَى اللهَ وَ أطاعَ الشَّیطان.[۲۴]

«هر کس نافرمانی خدا کند و ازشیطان پیروی نماید، به خودش ستم نموده است».

رفتارهای خداپسندانه و خصال نیک عدالت­مندانه و پایبندی به فرامین اخلاق­مدارانۀ دینی، نفس را نفیس می­کند و روح را که نفخۀ الهی است، بالا می­برد. از این روی، باید نفس را آماده ساخت و آنرا با تهذیب رفتار و اعمال صالحه تقویت نمود. هیچ چیز مانند دستورات دینی و واجبات و عبادات شرعی، باعث روشنی و بالندگی روح و نفس نیست[۲۵]. نتیجۀ رفتارهای مثبت اخلاقی و تهذیب نفس، این می­شود که: آدمی خودش می­شود و قدرت پیدا می­کند، تا بتواند ازاین قفس تنگ و محدود دنیا خارج گردد و فرصت عروج بیابد.

 

رهایی از زنجیر تن

شائبه­ها و تعلقات فریبندۀ دنیای خاکی چنان آدمی را به خود مشغول نموده، که چون زنجیرهایی که بر گردن شیر بسته باشند، روح قدرتمند او را اسیر خود ساخته و از دریافت حقیقت زندگی باز داشته است. راه رهایی و نجات، بریدن این عُلقه­های سرگرم کننده و خواهش­های بی اعتبار نفسانی است. اگر نفس، از این تن آزاد گردد، قدرت می­یابد و می­تواند با بال و پر ایمان و اخلاق حسنه، از این تنگنای مخوف عالم خاک بیرون بیاید و در فضای نامتناهی و پاک به پرواز در آید.

آری! باید تولّدی دوباره یافت، اما این بار از رحم بدن و تعلقات هواهای نفس. باید روح را از ویل و چاه وابستگی­های خانمان­سوزِ بی بند و باری­ها رهایی داد و به وادی پاکی­ها و قداست­های اخلاق وارد ساخت، تا ملکوت آسمان­ها دست یافتنی شود. چنانکه سفیر اعظم عزّت و رسول اخلاق و رحمت (صلی الله علیه و آله) فرمود:

مُوتُوا قَبلَ أن تَمُوتُوا.[۲۶]

«بمیرید، پیش از آنکه بمیرید».

این مردنِ قبل از مرگ و مردنِ بار دوم، یعنی: قطع وابستگی­ها و تعلقات موهوم و فریبندۀ دنیوی و عدم دلبستگی به زخارف مادی و شهوانی، که به نوعی، مرگ اختیاری و خلع بدن محسوب می­شود. این مردن، که به ارادۀ انسان اتفاق می­افتد، مثل مرگ اضطراری که به وسیلۀ ملک الموت انجام می­شود، باعث کنار رفتن پرده­ها و آشکار شدن حقایق برای روح شده، آنرا تیزبین می­سازد.

همانگونه که وقتی با مرگِ اضطراری روح از تن جدا شد، آزاد می­گردد و قدرت می­یابد، تا بدون محدودیت و بدون نیاز به هیچ وسیله­ای امورش را انجام دهد، آن هنگام هم که انسان با مرگ اختیاری، خود را از دنیا و وابستگی­های آن می­رهاند، توان دریدن مرزهای محدود عالم ماده را پیدا می­کند و بر دایرۀ نفوذش در عالم افزوده می­گردد. چنانکه قرآن می­فرماید:

لَقَدْ کُنْتَ فی‏ غَفْلَهٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا­عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ.[۲۷]

«به راستى تو از این غافل بودى پس ما پرده را از (پیش چشم) تو کنار زدیم و امروز چشمت تیزنگر است».

چه زیانبار است! که آدمی از جلالت و جایگاه والای نفسِ گران­بهای خویش غافل شود و آن را به ثمن بخسِ تمایلات و تعاملاتِ بی ارزش و فانی شدنی مبادله نماید. اینجاست که هشدار بزرگ رهبر عدالت و انسانیت، علی (علیه السلام) آدمیان را از خواب غفلتِ خویش بیدار می­کند. که فرمود:

أَلَا حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَهَ لِأَهْلِهَا إِنَّهُ لَیْسَ لِأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّهَ فَلَا تَبِیعُوهَا إِلَّا بِهَا.[۲۸]

«آیا آزاد مردی یافت می­شود، که این لقمۀ ته مانده دنیا را برای اهلش رها کند؟! به درستی که برای نفس شما بهایی جز بهشت نیست؛ پس آن را جز به بهشت نفروشید».

 

 

چرایی آفرینش انسان

یکی از اساسی‌ترین مسائلی که همواره ذهن بشر را به خود مشغول داشته و در همیشۀ دوران مطرح بوده و هست، مسألۀ هدف آفرینش انسان است. بشر، تا قدم به عرصۀ وجود می نهد، نخستین پرسشی که برایش بوجود می آید، این است، که برای چه آفریده شده و هدف از خلقت او چه بوده است؟! تا وقتی که به یک پاسخ صحیح در این باره دست نیابد، آرام و قرار نمی گیرد و احساس مثبتی از بودن خود ندارد.

پاسخ به این سؤال، ضمن اینکه روح آدمی را آرام می کند و او بودنِ خود را بیهوده و عبث نمی انگارد، موجب می شود که رفتار و کردار خویش را متناسب و هماهنگ با هدف تبیین شده شکل دهد. وقتی به این سؤال پاسخ داده شود، زندگی انسان نظام می یابد و معنی پیدا می کند.

آری! اگر راز خلقت، برای انسان گشوده نشود، احساس عاطلی و باطلی می کند، ارزش زندگی را در نمی یابد و در خود، هیچ انگیزه ای برای تلاش و کوشش نمی بیند.

با توجه به حساس بودن این پرسش، کار پاسخ دادن به آن هم، از سوی بشر، سهل و آسان نخواهد بود. با این وجود، تا کنون، پاسخ های متعددی به این پرسش مهم و سرنوشت ساز داده شده است.

افراد عادی متناسب با درک خود، دانشمندان رشته‌های مختلف تخصصی مطابق معلوماتشان و مکتب‌های گوناگون فکری، طبق جهان بینی مورد نظرشان، به تبیین هدف آفرینش پرداخته‌اند و پاسخ های متفاوتی داده اند.

اما، روشن است که، پاسخ به این سؤال، در حد دانش و توان بشر نیست و نمی‌توان سخن جامع و پاسخ کاملی در این زمینه، از بشر انتظار داشت. علل ناتوانی بشر در پاسخ به این سؤال متعدد است. از جمله این که:

اولاً، اغلب، بشر عادی، خالی الذّهن نیست و دارای سلیقه‌ها، امیال و گرایش‌های متفاوتی است، که برایشان اعتبار زیادی قائل است و به راحتی از آنها دست بر نمی دارد. لذا، ممکن است به این سؤال مهم و حسّاس، طبق ایده‌ها،  خواسته‌ها و منافع مورد نظر خودش پاسخ دهد. به یقین، چنین پاسخی اطمینان بخش نخواهد بود.

ثانیاً، بشر، خالق خود نیست، که بتواند به این سؤال پاسخ درستی بدهد. زیرا، کاربری و هدفِ ساختنِ هر چیزی را باید از سازندۀ آن پرسید. هرگز علّت اصلی ساخت هیچ مصنوعی را، از غیر سازنده و غیر صانع آن نمی پرسند؛ همانطوری که علت اصلی ساخت یک تابلو نقاشی را از کسی که آن را  نقاشی کرده می پرسند و دلیل احداث یک باغ را از باغبان آن باغ جویا می شوند. هیچ کسی، چون پدید آورندۀ یک پدیده و آفرینندۀ یک اثر، نمی تواند فلسفۀ وجودی آن پدیده یا آن اثر را تبیین کند.

بدین سبب، پاسخ به این سؤال حیاتی و مهم، یعنی: هدف آفرینش انسان، کار بشر نیست و باید از خالق و نقش آفرین بی همتای آن پرسید و دین خدا را متکفّل پاسخ به آن دانست.

 

پاسخ درست چرایی خلقت انسان

آفرینندۀ انسان، که احسن الخالقین است، بگونه‌ای وصف ناشدنی و بهتر از هر موجود دیگری به رمز و راز آفرینش و حکمت خلقتِ آفریدگانِ خویش آگاه است. پس، هدف خلقت موجودات، از جمله: موجود شگفتی چون انسان را باید از خالق او بپرسیم. خداوند متعال نیز، هدف آفرینش انسان را در قرآن و به زبان پیامبران و در قالب دین خودش، به آگاهی همگان رسانده است.

اینک، برای این که پاسخ دین را در بارۀ این مسئلۀ بنیادی بدانیم، سعی می‌کنیم که با تکیه بر متون و منابع اصیل دینی، تصویر روشنی از بحث ترسیم نماییم.

قبل از بیان هر مطلبی، باید دانست که، اگر بخواهیم طبق نظر دین، تحلیل و تعلیل منطقی و درستی از فلسفۀ آفرینش انسان داشته باشیم، نمی توانیم دوران حیات او را فقط، منحصر در روی زمین و دنیای خاکی بدانیم. تفسیر خلقت بشر، بدون در نظر گرفتن سابقۀ او در عالمی قبل از این عالم خاکی، امری غیر ممکن است. هیچگاه، نباید انسان را دنیایی دید و بدون توجه به پیشینه‌اش، راز حیات و رمز آفرینش او را مورد بررسی قرار داد.

در واقع، اگر در پی جویی از چراییِ آفرینش انسان، به سوابق خلقت و حیات او توجه نشود، این، به مانند یک کتابی می ماند، که صفحات ابتدایی و انتهایی آن را جدا کرده و کنار گذاشته‌ایم، سپس، می‌خواهیم محتوای آن کتاب را به طور کامل فهم نماییم، که این هرگز امکان پذیر نیست.

بدین سبب می‌گوییم: کتاب وجود و حیات انسان، تنها یک قسمت ندارد، بلکه دارای سه قسمت کلی است، که زندگی دنیا، بخش میانی آن را تشکیل می دهد. یک بخش دیگر، قبل از این عالم خاکی و یک بخش هم پس از آن وجود دارد؛ که این سه بخش از زندگی بشر، باید با هم دیده شود، تا بتوان به یک جمع بندی ونتیجۀ درست و کامل از چراییِ آفرینش دست یافت.

وقتی به قرآن و کلام نورانی پیشوایان معصوم دین مراجعه می کنیم، در می یابیم که، انسان در این دنیا بدون پیشینه نیست و پس از این عالم نیز، حیات او ادامه دارد. برای فرزندان آدم، گذشته‌ای بوده، حالی هست و آینده‌ای. بشر دارای یک حیات دنیایی صرف نمی باشد، بلکه زندگی فعلی او، ادامۀ حیات او در گذشته و دنبالۀ حیات آینده اش می باشد.

به سخنی دیگر، آفریدگار مهربان هستی، پس از اینکه بشر را آفرید و با اعطای وجود، بزرگترین فضل خویش را به فرزندان آدم ارزانی داشت، لطف و مرحمتش را در سه مرحله، شامل حال آنان ساخت.

۱ـ عالم ذر ۲ـ عالم دنیا ۳ـ عالم آخرت.

پس، دنیا واسط و رابط بین گذشته (عالم ذر) و آینده (قیامت) است.

گفتگو از گذشتۀ انسان و بحث عالم ذر، بسیار مهم و اساسی است. گر چه بسیاری، از ورود در این بحث نهی می‌کنند و آن را مبهم و غیر قابل درک، برای عموم می دانند، ولی این گونه نیست. زیرا، بحث عالم ذر، در قرآن و بویژه متون روایی، کاملاً گویا و روشن است. اگر کسی بخواهد بدون إعمال دریافت های شخصی و سلیقه‌گونۀ خود، به کمک کلام رهبران معصوم (ع)، جویای این بحث باشد، خیلی خوب و جالب، به نتیجه می رسد و مطلب برایش روشن می شود. زیرا در حد لزوم، در متون دینی، پیرامون مسئلۀ عالم ذر صحبت شده است.

از سویی دیگر، فهم و درک بسیاری از مبانی و مفاهیم دینی، با صرف نظر کردن از عالم ذر،ّ غیر قابل امکان است. اگر اعتقاد به عالم ذر و اتفاقاتی را که در آن جا رخ داده، از سایر عقاید و احکام دین منها کنیم و کنار بگذاریم، هر گز به تفسیر و تبیین درستی از آن عقاید و احکام نائل نمی شویم.

البته، باید به این نکتۀ دقیق هم اشاره کرد که، به وسیلۀ دانش بشری و حتی واکاوی‌های عقلی، هرگز نمی توان دریچه ای به سوی عالم ذر گشود. به لحاظ ویژگی های خاصی که آن عالم داشته و دارد، نه علم و نه عقل توانایی ورود در آن را ندارد. پس، باید در این باره، به بیان وحی بسنده کرد و از اصرار بر فهم عقلانی آن عالم، به شدّت، پرهیز نمود.

آری، اگرچه این بحث، مغایر و مخالف با داده های علمی و فکری بشر نمی باشد، ولیکن، اطلاع از عالم ذر و دوران حیات پیشن بشر، جز از طریق نقل، ممکن نیست. باید از راه متون و منابع دینی، راهی به آن سوی گشود. اگر قرآن و بیشتر از آن، روایات پیشوایان معصوم دین، در این زمینه، سخنی نگفته بودند، هیچ خبری از آن نداشتیم و نمی توانستیم هیچ بیانی در بارۀ آن داشته باشیم.

لازم به ذکر است که، عدم فهم مطالب مرتبط با عالم ذر و عدم آگاهی کافی از همۀ مسائل مربوط به آن، موجب شده، تا برخی از بزرگان علمی و دینی، آن را مبهم بدانند و مورد تردید قرار دهند و یا غلط تفسیر کنند و حتی به انکار آن بپردازند. در صورتی که، اگر همۀ آیات و اخبار کثیری که در این موضوع وارد شده، جمع آوری شود و  یک خانوادۀ حدیثی کامل تشکیل گردد، معلوم می شود که، مبانی بحث عالم ذر، بسیار محکم و قابل اطمینان است.[۲۹]

 

پیشینه حیات انسان

به هر صورت، هر یک از عوالم سه گانۀ مذکور، دارای ویژگی ها و شرایط مخصوص به خود می باشند. زیست انسان، در هر عالمی، هماهنگ و متناسب با همان عالم تنظیم شده است. خدای مهربان، در هر عالمی، شرایط را به گونه‌ای قرار داده، تا انسان بتواند متناسب با آن شرایط، زندگی کند. او، در این سیر تکاملی، با وضعیت و حالاتی مواجه می شود، که خداوند، تمامی اسباب و لوازم زندگی را متناسب با آن وضعیت ها برایش مهیا نموده است.

کُلُّ شَیْ‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ.[۳۰]

«هر چیزى نزد او اندازه‏اى دارد».

اگر بخواهیم تمامی مراحل حیات و حرکت انسان را از ابتدا تا انتها، در قالب یک مثال ترسیم کنیم، باید بگوییم: بشر به ره پیما و رونده ای می ماند، که حرکت خود را از یک نقطه آغاز نموده و به سوی مقصد معلومی پیش می رود. در مسیر حرکت، او باید از سه نقطه، یا سه منطقه، با سه ویژگی آب و هوایی متفاوت عبور کند. منطقۀ نخست آب و دریا، منطقۀ دوم خشکی و  زمین و منطقۀ سوم هوایی و فضا است.

هر یک از این مناطق با شرایط ویژه ای که دارند، سیر در آن ها، اقتضائات و الزامات خاص خود را طلب می کند. بدیهی است که وسایل و امکانات سفر در این سه منطقۀ آب و هواییِ مختلف، یکسان نیست. اگر هر منطقه، سرما و گرمای متفاوتی دارد، برای هر کدام، باید توشه، پوشاک، خوراک و لباس و … مخصوص همان وضعیت را تهیه نمود. در منطقۀ گرم و خشک، آب بیشتر و لباس مناسب تر و در منطقۀ سرد و بارانی، وسیلۀ گرمایی و لباس گرم تر لازم است و …

به طور خلاصه، آنچه که از منابع دینی بر می آید، این است که، آدمیان، قبل از ورود به روی زمین، در عالمی به نام عالم ذر آفریده شده اند. در آن عالم، که خودش مراحلی داشته، وجود انسان، روحانی بوده و از جسم او خبری نبوده است. خدای متعال، تمامی بندگان را در چند مرحله، در معرض آزمون قرار داده است. در این آزمون ها، خوبان و بدان، سُعَدا و أشقیا، مشخص شده اند. آنان که فرمان الهی را اطاعت کرده و در امتحان قبول شده اند، فرجام نیکو یافته و  «سعید» گشته اند. آنان که سرپیچی نموده و مردود شده اند، فرجامشان بد شده، «شقی» به شمار آمده اند.

پس از طیّ این امتحانات، که شایستگان و فرمانبرداران (اصحاب میمنه)، از ناشایستگان و نافرمانبران (اصحاب مشئمه) جدا شده اند، خدای رحیم، پاداش دستۀ اول و کیفر دستۀ دوم را به تأخیر انداخت. خالق مهربان عالم، از روی فضل عظیم و لطف عمیم خویش، اراده اش بر این تعلق گرفت، که یک بار دیگر، آفریدگان را مورد مرحمتش قرار دهد.

از این روی، برای اتمام حجت، فرصت دیگری برای خلق ایجاد فرمود و مجدداً و برای آخرین بار، بساط امتحان را برایشان گسترانید و صحنۀ آزمونی شگفت را در دنیا، آراسته ساخت. در این مهلت مجدد، زمینۀ تنبّه و بازگشت «شقی» و رشد و کمال افزاییِ «سعید» فراهم گشت.

وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ کَما لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ‏ مَرَّهٍ وَ نَذَرُهُمْ فی‏ طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ.[۳۱]

«و دل ها و دیدگانشان را بر مى‏گردانیم. در نتیجه، ایمان نمى‏آورند، چنانکه بار نخست، ایمان نیاوردند و آنان را رها مى‏کنیم، تا در طغیانشان سرگردان بمانند».

شرح مفصل مطالب و جزئیات این ماجرای عجیب، بسیار جالب و شنیدنی است. نکات لازم پیرامون این موضوع، در لابلای کتب حدیث شیعه و سنی آمده و بیان بیشتر آن، در حوصلۀ این نوشته نیست.[۳۲] اما، این مقدار معلوم است که در عالم ذر، از فرزندان آدم، بر توحید الهی، نبوت نبوی و ولایت علوی پیمان گرفته شده است.

عن ابی­عبدالله ﴿علیه السّلام﴾: کانَ الْمیثاقُ مَأخُوذاً عَلَیْهِمْ ِللهِ بِالرُّبُوبِیهِ وَ لِرَسُولِه بِالنُّبُوَّهِ وَ لِاَمیرالمُؤمِنینَ وَ الْأئِمَّهِ بِالْاِمامهِ. فَقال: اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ وَ مُحّمدٌ نَبیِّکُمْ وَ عَلیٌ اِمامکُمْ وَ الْأئِمَّهِ الْهادُونَ اَئِمَّتکُمْ؟ فَقالُوا: بَلی… [۳۳]

امام صادق ﴿علیه السّلام﴾ فرمود: « میثاق گرفته شده از آن­ها بر ربوبیت خدا و نبوت رسولش و امامت امیرالمؤمنین و ائمه ﴿علیهم السّلام﴾ بوده است. خدای گفت: آیا من پرودگار شما، محمد ﴿صلّی الله علیه و آله﴾ پیامبر شما و علی و امامان هدایت یافته، پیشوایان شما نیستند؟ گفتند: آری…»

پس از این که، از همه اعتراف گرفته شد و با عبارت: ألَستُ بِرَبکِم؟ مورد پرسش قرار گرفتند، همگان، پذیرش خود را در توحید، با گفتن «بلی» اعلام نمودند؛[۳۴] در نبوت، اکثراً پذیرفتند، ولی در امامت، جمع قلیلی اقرار کردند. پس از شهادت دادن و اخذ پیمان از همگان، آن ها را بر اقرار خودشان گواه گرفتند و این اقرار را در ذات و فطرت آن ها ثبت کردند و آنگاه، با فراموشاندن قضایای رخ داده شده، به این دنیای خاکی فرستادند، تا در معرض امتحان قرار دهند.

 

ابزار‌های انسان در عالم خاکی

با این حال، آن هنگام که آدم از آن عالم ملکوتی، به دنیای خاکی منتقل شد، چند مطلب قابل توجه است:

اولاً، وجودش بر فطرت دینی و توحید سرشته شد و با این معرفت مفطور به دنیا منتقل گشت. میتوان گفت: این معرفت فطری و عهد الستی، با او ضمیمه و پیوست شد و او تهی و خالی به دنیا نیامد.[۳۵]

ثانیاً، انسان، که در عالم قبل، ابتدا روحش آفریده شده بود، بعداً طی مراحلی، لباس متناسب با همان عالم را بر او پوشاندند، که طینت و لباس ذرّی نام داشت و در آن جا، از جسم و بدن مادی خبری نبود.

ثالثاً، در همان عالم، که انسان، هم دارای عقل بود و هم اختیار، به او تفهیم اتهام کردند. به این صورت که، وضعیت پروندۀ او را، مبنی بر مطیع بودن یا عاصی بودن، با گناه بودن، یا بی گناه بودن، مجرمی و غیر مجرمی، برایش تفهیم کردند و با پرونده ای روشن و گویا به این دنیا آوردند.

رابعاً، قضایا و حوادث آن عالم را از یاد او بردند و فراموشاندند، ولی، اصل آن اقرارها و پیمان ها را در فطرت او ثابت نگاه داشتند.[۳۶] علت این فراموشاندن هم این بود که انسان، دوباره امتحان پس دهد و  با اختیار تسلیم شود.

آری، صحنۀ آزمون، به گونه ای شگفت و بسیار دقیق و حساب شده، این بار، با شکلی نو و متفاوت با عالم پیشین، ترتیب داده شد، تا باز هم بندگان، مشمول فضل و رحمت آفریدگار مهربانشان قرار گیرند و برای بار دیگر، در بوتۀ آزمایش واقع شوند و باز هم، سرنوشت محتوم خویش را به دست خود، رقم زنند.

بر این اساس، خدای رحیم و حکیم، زمین را از قبل، برای درس خواندن و امتحان بشر آماده فرمود و شرایط را در زمان معلوم و مکان مشخص، در اختیار بنی آدم قرار داد. سپس، روح فرزندان آدم را که از عالم لطیفِ امر بود، لباس مادی پوشاند و در قالب جسم و کالبد مادی، از صلب پدران خارج ساخت و از کانال رحم مادران، عبور داد و طی مراحل معین، و در مدّت نه ماه دنیایی، به این عالم محدود و محصور در زمان و مکان انتقال داد.

من از این خاک نیم ز آب و هوای دگرم     جامۀ عاریت است این که توبینی به برم

بنابراین، خدای متعال، که قبل از این عالم خاک، روح بشر را در معرض آزمایش قرار داد، برای یک باز آموزی و امتحان دیگر، دو باره، به این عالم خاک فرستاد و روح را به بدن متعلق ساخت، تا روح از طریق جسم به تدبیر امور خویش پردازد و بدین وسیله در کلاس عالم خاک، کمال افزایی کند. و این لطفی بزرگ بوده بر بشر.

پس، درفرآیند هدفمندی خلقتِ انسان، تمام تمهیدات برایش اندیشیده شده و همۀ ابزارها و امکانات لازم برای رشد او مهیّا گشته است؛ تا حجتی بر او نباشد. حال، خیر پیشه کند یا به شر گراید، شکر کند یا کفر ورزَد. راه به خوبی به او نمایانده شده و از او خواسته شده، تا در خیرات سبقت گیرد (فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرات‏) و با رفتارهای عزت آور و کمال آفرینِ خود، به اوج فضیلت­ها و کرامت­ها پر کشد.

 

عبادت پشتوانه کمال انسان

آری! طاعت و بندگی و تسلیم محض فرامین وحیانی، که با عملِ توأم با تقوای امر و نهی الهی محقق می­گردد، پشتوانۀ بزرگ این آرمان عزّت آفرین است. از این روی، هدف خلقت بشر و راز وجودش در این عالم، عبادت و بندگی خدا معین شده است (وَ ما خَلَقْتُ‏ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون‏).[۳۷]

در این عالم، همه چیز با یکدیگر هماهنگ گشته، تا فرزندان آدم خدا را عبادت کنند. انبیای الهی هم که آن همه خون دل خورده اند و بر رنج ها و شکنج ها استوار مانده اند، ولی باز هم در خیر خواهی و دستگیری بشر کوتاهی نکرده اند، همین هدف سترگ را دنبال کرده اند.

وَ لَقَدْ بَعَثْنا فی‏ کُلِ‏ أُمَّهٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت‏.[۳۸]

«به یقین، در هر قومی رسولی قرار دادیم، تا خدا را عبادت کنند و از طاغوت دوری نمایند».

بدیهی است، که وقتی می گوییم: هدف از آفرینش انسان عبادت است، مقصود از عبادت، فقط، یک سری اذکار و اوراد و اعمال خشک و خالی نیست. بلکه عبادت خدا، معنای جامعی دارد، که همۀ کردارهای داخلی و خارجی و خالصانۀ آدمی را در بر می گیرد و عبادت، درس کمال و زندگی است. با این درس ها، آزمون الهی محقق و تکلیف انسان در دنیا مشخص می شود. معلوم می گردد که، آیا از فرصتی که در اختیار آدمی گذاشته شد، استفاده می کند و سرنوشت خویش را که در گذشته رقم زده بود، تغییر می دهد و «سعید» می شود! یا به همان حال گذشته باقی می ماند و باز هم، در امتحان مردود می گردد و «شقی» باقی می ماند؟!

 

دنیا مدرسه کمال

پس، این سخن درست است، که بگوییم: دنیا، مدرسۀ کمال است و عبادت‌ها، درس‌هایی برای رسیدن به کمال و انبیا، معلّمینی هستند که خدا، برای دستگیری بشر معین کرده است. بدین وسیله، انسان، با آزمون دادن، رتبه و درجۀ خویش را در دنیا رقم می زند.

إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ‏ لِأَنْفُسِکُمْ‏ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها.[۳۹]

«اگر نیکى کنید، به خود نیکى کرده‏اید، و اگر بدى کنید، به خود بد نموده‏اید».

وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَهٍ فَبِما کَسَبَتْ‏ أَیْدیکُمْ‏ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثیرٍ.[۴۰]

«و هر گونه‏ مصیبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست و خدا از بسیارى درمى‏گذرد».

چه زیبا و شگفت، در این دنیا، به وسیلۀ خدای رحمن، همه چیز با بهترین صورت، دست به دست هم داده، تا انسان، با طیب خاطر و شیوۀ فاخر، به راه سعادت قدم نهد و به حیات جاوید دل بندد، تا آنجا که:

«اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانۀ زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد».

پس، باید به خاطر این همه فضل و رحمت حضرت رب العالمین، پیشانی بندگی به درگاهش بساییم و شکرش را به جای آوریم.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی هَدانا لِهذا وَ ما کُنَّا لِنَهْتَدِیَ‏ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه.[۴۱]

«ستایش خدایى را که ما را بدین راه‏ هدایت نمود و اگر خدا ما را رهبرى نمى‏کرد ما خود هدایت نمى‏یافتیم».

آری، خالق رحیم هستی، برای امتحان خلق، آوردگاه و میدان رزم دنیا را معین فرمود. دو لشکر عظیم عقل (مَلَکات) و جهل (شهوات) را در اختیار آدمی قرار داد. هر یک از این دو لشکر، که با رهبری و مدیریتِ خود انسان، قوی تر شود، بر آن دیگری غالب می گردد. سپس نتیجۀ پیروزی، یا شکست هریک از قوای عقل یا جهل، سرنوشت بشر را معلوم می کند.

راهکارهای تقویت لشکر عقل (تقواها) و روش های تضعیف لشکر جهل (فجور) هم، به انسان آموخته شد. این مهم، با تعیین و تعریف معروفات و منکرات، یعنی: اوامر و نواهی محقق گردید. عقل، به عنوان راهنمای باطنی و پیامبران، به عنوان راهنمای ظاهری، در این آوردگاهِ مبارزه و آزمون، فرزندان آدم را یاری می رسانند.

خلاصه، از هیچ لطفی در حق انسان دریغ نگشت و هرگز چیزی کم گذاشته نشد. «ابر و باد و مه و خورشید و فلک …» در کار شدند، تا آدمی در این دنیا، موفّق شود. اگر از قبل مردود شده، این بار قبول گردد، فرجامش نیکو و به بهشت برین وارد شود. اما، افسوس که این بشر، به شرّ می رود و باز هم، فرصتِ به این خوبی را از دست می دهد … به راستی که انسان ستمگر نادان است.[۴۲]

اگر خدای مهربان در این دنیا برای بندگان تکلیفی معین نموده و آن ها را به انجام برخی کارها و اجتناب از برخی دیگر ملزم ساخته، این تکالیف، وسیلۀ آزمون آدمی و لازمۀ رشد و کمال اوست. خدای متعال، هرگز به این اعمال و عبادات بندگانش محتاج نیست.

راوی می گوید: از امام صادق (ع) پرسیدم: لِمَ‏ خَلَقَ‏ اللَّهُ‏ الْخَلْقَ؟ خدا خلق را برای چه آفرید؟ حضرت فرمود:

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَمْ یَخْلُقْ خَلْقَهُ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْهُمْ سُدًى بَلْ خَلَقَهُمْ لِإِظْهَارِ قُدْرَتِهِ وَ لِیُکَلِّفَهُمْ طَاعَتَهُ فَیَسْتَوْجِبُوا بِذَلِکَ رِضْوَانَهُ وَ مَا خَلَقَهُمْ لِیَجْلِبَ مِنْهُمْ مَنْفَعَهً وَ لَا لِیَدْفَعَ بِهِمْ مَضَرَّهً بَلْ خَلَقَهُمْ لِیَنْفَعَهُمْ وَ یُوصِلَهُمْ إِلَى نَعِیمِ الْأَبَدِ.[۴۳]

«خداوند تبارک و تعالی، خلق را بیهوده نیافرید و آنان را به خود رها نساخت. بلکه آن ها را آفرید، تا قدرتش را آشکار کند و بندگان را به طاعت خویش وا داشت، تا بدین وسیله شایستۀ رضا و رضوان خدا شوند؛ آنان را نیافرید تا سودی کند، یا زیانی را از خود دفع نماید. برای این آفرید، تا به آن ها نفع رساند و به نعمت های جاودانی واصل کند».

آفریدی  ای  خدا  این بنـده،  بهر  بندگی      بنـدگی،  آزاد  بنمایـد  مـرا  در  زندگـی

سودی از بهرت ندارد این صلوه و صوم ما       بلکه خواهی سینه های ما دهی از آن جلا

مقصدت  از خلقت عالـم، کمال  آدم است      آن کمـال  واقعی، در پیروی از خاتم است

این عبادت های ما شایستۀ ذات تو نیست      هیچ وصفی ایزداموصوف اوصاف تونیست[۴۴]

 

 

راز تفاوت‌ها در انسان

در این جا مناسب است که به یک روایت بسیار عمیق و گویا از بین روایات مرتبط با این بحث، اشاره ای داشته باشیم و سخن زیبا و نورانی معصوم را از کتاب شریف کافی، پشتوانۀ گفتارمان قرار دهیم.

«حبیب سجستانى گوید: شنیدم از امام باقر (ع) مى‏فرمود: به راستى، چون خدای عز و جل نژاد آدم را از پشتش بر آورد، تا از آن ها به پروردگارى خود و نبوت پیغمبران پیمان گیرد، اول کس از آنان، که به نبوت او پیمان گرفت، محمد بن عبد الله بود، سپس خدای عز و جل به آدم فرمود: بنگر چه مى‏بینى؟ آدم به نژاد خود نگاه کرد، که ذرّه ‏وار فضاى آسمان را پُر کردند، آدم‏ گفت: پروردگارا، وه چه بسیار است نژاد من، براى کار بزرگى آنها را آفریدى؟ تو از آنها چه مى‏خواهى که از آنان پیمان مى‏ستانى؟ خدا فرمود: براى آنکه مرا بپرستند و چیزى را شریک من ندانند و به رسولانم بگروند و از آنها پیروى کنند، آدم گفت: پروردگارا پس مرا چه شده که برخى ذره‏ها را بزرگتر از برخى بینم و برخى روشنى بسیار دارند و برخى روشنى اندک و برخى هیچ روشنى ندارند؟

خدای عز و جل فرمود: چنین آفریدم، تا آنها را در هر حالى آزمایش نمایم ، آدم عرض کرد: پروردگارا به من اجازه سخن مى‏دهى تا سخنى گویم؟ خدای عز و جل فرمود: سخن بگو، که جانت از من است و طبیعتت بر خلاف هستى من است، آدم گفت: پروردگارا کاش همه را یکسان آفریده بودى، با یک نمونه و یک اندازه و یک طبع و یک خو و یک رنگ و با عمرهاى برابر و روزی هاى برابر، تا بر یک دیگر ستم نکنند و بر یک دیگر حسد نبرند و دشمنى با هم نکنند و در هیچ چیزى اختلاف نکنند!

خدای عز و جل فرمود: اى آدم، به نیروى روح من گویا شدى و به سستى طبع خود آنچه را ندانى به زبان آوردى، منم آفریدگار جهان. به دانش خود، آفرینش آنان را مختلف ساختم و به خواست خودم امرم را در آنان اجراء کنم و به تدبیر و تقدیر من بگردند، در آفرینشم تبدیلى نیست.

همانا جن و انس را آفریدم تا مرا بپرستند و بهشت را براى کسانى آفریدم که مرا اطاعت کنند و بپرستند و پیروى از رسولانم کنند و باکى ندارم. دوزخ را آفریدم، براى هر که به من کافر شود و نافرمانى من کند و پیروى از رسولانم نکند و باکى ندارم. تو را آفریدم و نژادت را آفریدم بدون ‏نیازى به تو و فرزندانت.

و همانا تو را و آنها را آفریدم، تا تو را بیازمایم و آنان را بیازمایم، که کدام در زندگى و پیش از مردن خود، کردار بهترى‏ دارید. و براى این آفریدم، دنیا و آخرت و زندگى و مرگ و طاعت و گناه را و بهشت و دوزخ را و همچنین، در باره آنها اراده کردم در تقدیر و تدبیر خودم و به دانش نافذم.

میان صورت و جسم و رنگ و عمر و رزق و طاعت و معصیت آنان اختلاف انداختم و از آنها شقى و سعید و بینا و کور و کوتاه و بلند و زیبا و زشت و دانا و نادان و توانگر و درویش و مطیع و عاصى و تندرست و بیمار و زمین‏گیر و بى‏عیب مقرر ساختم، تا تندرست به معیوب بنگرد و مرا حمد کند بر عافیت خود، و معیوب به تندرست نگاه کند و به درگاهم دعا کند و از من خواهش کند که او را عافیت بخشم. و به بلایم صبر کند، تا عطاى شایان ثوابم را به او دهم، و توانگر به درویش بنگرد و مرا سپاس گزارد و شکر کند، و درویش به توانگر نگاه کند و به درگاهم دعا کند و از من خواهش کند، و مؤمن به کافر نگرد و مرا سپاس گزارد که او را ره نمودم.

براى این آنان را آفریدم که در خوشى و ناخوشى آنها را بیازمایم، و هم در آنچه آنان را عافیت دهم و هم در آنچه گرفتار سازم و در آنچه به آنها بدهم و در آنچه از آنها دریغ دارم. و منم خداى ملک توانا و حق من است که هر چه مقدر کردم طبق تدبیر خودم اجراء کنم و حق من است که هر چه را از آن خواهم چنانچه خواهم تغییر دهم، هر چه از آن خواهم پیش دارم و هر چه را خواهم پس اندازم، و منم خداى فعّال ما یشاء، از آنچه کنم باز پرسى ندارم، و خلق خود را از هر چه کنند بازپرسى کنم».[۴۵]

 

راه زندگی انسان

دین خدا، که به وسیلۀ خودش تعیین شده و آن هم لطف بزرگی در حق بندگان محسوب می شود، برای این است که راه سعادت برای بشر مهیا باشد و او به گمراهی و تباهی نرود.

به عبارتی دیگر، دین و قوانین دینی، به سان ریلی است که خالق مهرآفرین گیتی، برای حرکت بشر تعبیه نموده است. هر کس از این ریل، خارج شود و خود را با آن هماهنگ نسازد، به طور قطع و یقین، به مقصد نمی رسد.

مردمان باید دست از لجاجت بردارند و با خود رأیی و جهالت و رویگردانی از دین، قطار وجود خویش را، از مسیر مطمئن و آماده در  زندگی دنیا منحرف نکنند، تا سالم و پیروز به هدف نایل آیند. نباید فراموش کرد:

«قطاری که ار ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد، ولی راه به جائی نخواهد برد».

بدون دین، آدمی خود را در دنیا ضایع می‌کند، سرمایه‌های زندگی را بر باد می‌دهد و سرنوشت خودش را تاریک می سازد.

دینِ خدا نیست به جـز راه راست             راه که کج شد نه بسوی خداست

راه خطـا رفتی و دیدی خطاست              کج مرو ای گمشده برگرد راست

چرایی آفرینش انسان را با یک مثال واضح دیگر هم می توان بیان نمود. آن، این که: دنیا و هر چه در آن است، هم چون مدرسه ای است که به وسیلۀ یک نیکوکار واقعی ساخته شده باشد. قصد این نیکوکار، از ساختن مدرسۀ مورد نظر، هرگز منفعت شخصی نبوده، فقط خواسته به این وسیله خدمتی به دیگران کرده باشد. یعنی: کسانی که به این مدرسه وارد می شوند، درس بخوانند و به درجات بالای علمی دست پیدا کنند و کمال یابند.

طبیعی است که این فرد نیکوکار، که مدرسه را تأسیس نموده، همۀ امکانات و لوازم مورد نیاز مدرسه را برای پیشرفت محصلین، به نحو احسن، فراهم کرده است؛ از قبیل: کلاس درس، فضای سبز، سرویس های بهداشتی، کتابخانه، آزمایشگاه، زمین ورزش و … از میان همۀ این امکانات، از تعیین دو وسیلۀ بسیار مهم و ضروری، یعنی: کتاب و معلّم هم فروگذار ننموده است.

شرط موفقیت کسانی که وارد این مدرسۀ مجهّز و کامل می شوند، این است که: از این امکانات فراهم شده استفادۀ بهبنه کنند، بکوشند و فرصت را غنیمت بشمارند، ادب به خرج دهند و از شیطنت و رفتار خلاف بپرهیزند و درس بخوانند.

حال، اگر کسانی پیدا شوند، که به جای درس خواندن و رشد یافتن در مدرسه، وقت خود را تلف کنند، یا به وسایل موجود در مدرسه خود را سرگرم سازند، یا گوشه ای بروند و بخوابند و به سخنان حکمت آمیز معلم گوش نکنند، به راهنمایی های مندرج در کتاب و درس و بحث معلم و … غیره، ارزش قائل نشوند، در این صورت، آیا هیچ سود و بهره ای خواهند برد؟! آیا آن ها سرمایه ها و فرصت های طلایی را از دست نداده اند و … آیا با دست خود، سرنوشت خود را تباه نساخته اند؟!

اگر انسان در مدرسۀ دنیا، به زرق و برق اطراف مشغول شد و مدّت محدودِ تحصیل را به غفلت و بطالت سپری نمود، او باید خودش را ملامت کند، نه دیگری را؟!

وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی‏ فَلا تَلُومُونی‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَکُم‏.[۴۶]

«وقت داورى، شیطان مى‏گوید: در حقیقت، خدا به شما وعده راست داد و من به شما وعده خلاف دادم  و مرا بر شما هیچ تسلطى نبود، جز اینکه، شما را دعوت کردم و اجابتم نمودید. پس مرا ملامت نکنید و خود را ملامت کنید».

علی‌هذا، همان گونه که مدرسه و دانشگاه محل درس خواندن است و نه مکان سرگرمی و غفلت و توقف نمودن، این دنیا هم، معبر و محل گذر است. باید هدف اصلی را که عبادت و کمال یابی است فراموش ننمود و از دنیا به عنوان ابزار و امکانی برای پیشرفت و تعالی و ایصال به هدف واقعی بهره جست.

آری! این است راز آفرینش انسان. بنابراین، انسان نباید غفلت کند و سرمایه های خدادادی خویش را به ثمن بخس بفروشد و  این فرصت فوق العاده طلایی را از دست بدهد. پس، این سخن درستی است، که بگوییم:

«به این دنیا آمده ایم، که با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم، نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم».

این بحث را با دوگفتار فوق العاده زیبا و درس آموز، یکی از رسول عزت و شرف و دیگری، از جانشین حق محور و ادب پرورش به انتها می بریم.

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): الدُّنْیَا دَارُ مَنْ‏ لَا دَارَ لَهُ‏ وَ لَهَا یَجْمَعُ مَنْ لَا عَقْلَ لَهُ.[۴۷]

رسول خدا (ص) فرمود: «دنیا خانۀ کسی است که بی خانه است و برای دنیا جمع می کند کسی که عقل ندارد».

وَ قَالَ علی (ع):‏ الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لَا دَارُ مَقَرٍّ وَ النَّاسُ فِیهَا رَجُلَانِ رَجُلٌ بَاعَ فِیهَا نَفْسَهُ فَأَوْبَقَهَا وَ رَجُلٌ ابْتَاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَهَا.[۴۸]

امام على (ع): «دنیا خانه گذر کردن است نه خانه ماندن، و مردمان در آن بر دو گونه‏اند: یکى آنکه خود را فروخت و هلاک کرد، و دیگرى آنکه خود را خرید و آزاد ساخت».

 

 

 

نتیجه گیری

شناخت وجود انسان و پاسخ به چرایی و هدف آفرینش او، همواره مورد توجه همۀ مردم بوده و هست، به طوری که اگر وجود انسان شاخته نگردد و راز خلقت او گشوده نشود و در این رابطه، پاسخی صحیح و منطقی نشنود، هرگز آرام نمی گیرد و همه چیز عاطل و باطل می ماند و هیچ دلیلی برای تلاش و زیستن انسان باقی نمی ماند.

به جهت اینکه پاسخ به این مطلب حیاتی و سرنوشت ساز در حیطۀ توان دانش و عقل بشر نیست، خالق مدبّر عالمیان و آدمیان، که خود به رموز شگفت خلق خویش بصیر و دانا می باشد، انسان را به خودش شناسانیده و «هدف خلقتش» را تعریف فرموده، تا انسان از این بابت احساس نا آرامی ننماید.

علی هذا، خداوندگار مهربان به وسیلۀ آیات رحمانی و در بیان رهبران ربّانی، وجود آدمی را معرفی نموده و هدف خلقت او را «سعادت و کمال» دانسته، آنگاه «عبادت» خویش را به عنوان راه نیل به کمال معرفی نموده و عبادت، «درس» کمال خواهی و ابزار بازگشت به جایگاه برین و مقام فرزین برای بنی آدم است. دنیا مَعبر و پل گذر است، نباید به آن دل بست و با نگاه هدف بدان نگریست. انسان به دنیا آمد که بهاء پیدا کند، اما نه به هر بهایی. دین خدا پیام می‌دهد که: «بهای انسان سرای باقی است، نه این دنیای فانی».

والسلام

ابراهیم حنیف نیا

 

[۱] . نام کتاب پزشک و فیزیولوژیست معروف فرانسوی در قرن بیستم، آلکسیس کارل  ( Alexis Carrel)، برنده جایزه نوبل فیزیولوژی و پزشکی در سال ۱۹۱۲ به نام «انسان موجود ناشناخته».

[۲] . اَتَزعَمُ اَنَّکَ جِرمٌ صَغیرٌ، وَ فیکَ النطَویَ العالَمُ الاَکبَرُ. “ای انسان! تو می‌پنداری که شیء کوچکی هستی و حال آنکه عالم بزرگی در تو خلاصه شده است.” منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه (خوئى)، ج‏۷، ص: ۳۶ ؛ از دیوان منسوب به امام علی (علیه السلام).

[۳] . الکافی (ط – الإسلامیه) / ج‏۸ / ۱۷۷٫

[۴]. شیخ حر عاملی، وسائل‏الشیعه، چاپ اول، قم، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، ج۱۶، ص۹۹٫

[۵] . کلینی، پیشین، ج۲، ص۴۵۳٫

[۶] . شیخ حر عاملی، پیشین، ص۹۹٫

[۷] . آمدی، عبد الواحد، غرر الحکم و درر الکلم، ص۲۳۳٫

[۸] . همان.

[۹] . همان، ص۲۳۵٫

[۱۰] . همان، ص۶۲۷٫

[۱۱] . عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): أَنَّ النَّبِیَّ (صلی الله علیه و آله) بَعَثَ بِسَرِیَّهٍ فَلَمَّا رَجَعُوا قَالَ مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِیَ الْجِهَادُ الْأَکْبَرُ قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ مَا الْجِهَادُ الْأَکْبَرُ قَالَ جِهَادُ النَّفْسِ (کلینی، الکافی، ج ۵، ص ۱۲).

[۱۲] . الوافی، ج‏۱، ص ۱۱۶٫

[۱۳] . باید دانست که نفس یا روح، در هر فردی یکی بیش نیست. منتها، این نفس، حالات مختلف به خود می­گیرد و به اعتبار هر یک از این حالات، با نامی از آن تعبیر می­شود. گاهی نفس لوّامه، گاهی نفس امّاره و گاهی نفس مطمئنّه می­باشد.

[۱۴] . اسراء / ۸۵٫

[۱۵] . مجلسی، بحار الانوار، ج۵۸، ص۳۳٫

[۱۶] . روح دارای قوا و استعدادهای فراوانی است، که با تعلق یافتن به بدن، آن­را مورد تدبیر و تصّرف قرار می­دهد. علیهذا، ارتباط روح و بدن، ارتباطی تعلقی و تدیبری است. امام صادق ﴿علیه السّلام﴾ فرمود: « مثل روح در بدن مؤمن، چون جوهر است در صندق، هنگامی که جوهر از صندق خارج شود صندوق رها می­شود و بدان توجهی نمی­شود. همانا ارواح با بدن ممزوج نمی­شوند و اتکال بر بدن  ندارند، بلکه بر آن حاکمند و بدان احاطه دارند.»  ( بحار / ج ۶۱ / ص ۴۰ و ۴۱ )

[۱۷] . کلینی، محمدبن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۴۳۸٫

[۱۸] . آمدی، عبد الواحد، غرر الحکم و درر الکلم، ص۲۳۱٫

[۱۹] . مجلسی، بحار الانوار، ج۵۸، ص۴۰٫

[۲۰] . غررالحکم، ص۱۴۳٫

[۲۱] . دیوان اشعار نویسنده.

[۲۲] . روم / ۷٫

[۲۳] . فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِه. (فاطر / ۳۲).

[۲۴] . غررالحکم، ص۱۸۵٫

[۲۵] . و فی الحدیث القدسی، لا یزال العبد یتقرب إلی بالنوافل و العبادات حتى أحبه فإذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و یده التی یبطش بها و رجله التی یمشی بها (ابن ابى جمهور احسائى‏، محمد بن على ، عوالی‏اللآلی، چاپ اول، قم‏، انتشارات سید الشهداء، سال ۱۴۰۵ ه‏، ج۴، ص۱۰۳).

[۲۶] . مجلسی، بحار الانوار، ج ۶۹، ص۵۷٫

[۲۷] . ق / ۲۲٫

[۲۸] . نهج البلاغه، ص۵۵۶٫

[۲۹]. نگارنده، در کتاب دیگری به نام «گامی به سوی خدا» در بارۀ عالم ذر و علت فراموشی وقایع آن، بحث نموده است. علاقه مندان، به آن کتاب مراجعه نمایند.

[۳۰]. رعد / ۸٫

[۳۱]. انعام / ۱۱۰٫

[۳۲]. عالم ذر، که به اعتبار مراحل مختلف آن گاهی به ذر اولی، ذر ثانیه، ذر ثالثه (عالم اظلّه و اشباح ، عالم ارواح، عالم طینت) در روایات معصومین ﴿علیهم السّلام﴾  از آن یاد شده، مجموعاً عالمی است قبل از این عالم خاکی، که از اصول بدیهی و انکار ناپذیر دین اسلام می باشد. از این عالم، در کتب معتبر حدیثی، در قسمت­های گوناگون سخن به میان آمده و به طور متواتر در باب­های مختلف به آن پرداخته شده است.

[۳۳]. بحار الانوار، ج ۵، ص ۲۳۶؛ تفسیر القمی، ج ۱، ص ۲۴۷؛ تفسیر عیاشی، ج ۲، ص ۴۱؛ تفسیر البرهان، ج۴، ص ۴۱۸؛ اثبات الهدی، ج ۲، ص ۱۴۹٫

[۳۴]. وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلینَ (اعراف / ۱۷۲).

[۳۵]. فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ‏ اللَّهِ‏ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ (روم / ۳۰).

[۳۶]. کانَ ذلِکَ مُعایَنَهُ الله فَأنْساهُمُ الْمُعاینَهَ وَ اَثْبَتَ الْاِقْرارَ فی صُدُورِهِمْ… (بحار، ج ۵، ص ۲۲۳).

[۳۷] . ذاریات / ۵۶٫

[۳۸] . نحل / ۳۶٫

[۳۹]. الاسراء / ۷٫

[۴۰]. شوری / ۳۰٫

[۴۱]. اعراف / ۴۳٫

[۴۲]. … إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً (احزاب / ۷۲).

[۴۳]. بحارالأنوار،ج ۵، ص ۳۱۳٫

[۴۴]. دیوان اشعار نویسنده.

[۴۵] . عَنْ حَبِیبٍ السِّجِسْتَانِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ‏ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَخْرَجَ ذُرِّیَّهَ آدَمَ ع مِنْ ظَهْرِهِ‏ لِیَأْخُذَ عَلَیْهِمُ الْمِیثَاقَ بِالرُّبُوبِیَّهِ لَهُ وَ بِالنُّبُوَّهِ لِکُلِّ نَبِیٍّ فَکَانَ أَوَّلَ مَنْ أَخَذَ لَهُ عَلَیْهِمُ الْمِیثَاقَ بِنُبُوَّتِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ ص ثُمَّ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لآِدَمَ انْظُرْ مَا ذَا تَرَى قَالَ فَنَظَرَ آدَمُ ع إِلَى ذُرِّیَّتِهِ وَ هُمْ ذَرٌّ قَدْ مَلَئُوا السَّمَاءَ قَالَ آدَمُ ع یَا رَبِّ مَا أَکْثَرَ ذُرِّیَّتِی وَ لِأَمْرٍ مَا خَلَقْتَهُمْ فَمَا تُرِیدُ مِنْهُمْ بِأَخْذِکَ الْمِیثَاقَ عَلَیْهِمْ … الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص ۹ و۱۰٫

[۴۶]. ابراهیم / ۲۲٫

[۴۷] . الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏۲، ص ۱۲۹٫

[۴۸] . نهج البلاغه (للصبحی صالح)، ص ۴۹۳٫

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *