مهندسی وجود انسان

om2

مهندسی وجود انسان

علت مطرح نمودن عنوانِ مهندسی وجود انسان، در این قسمت از بحث، این است که،

ما وقتی می خواهیم در این تحقیق، دین اسلام را مهندسی کنیم، لازم می آید که وجود انسان هم مهندسی شود، تا معلوم گردد که، دینی که دارای هندسه ریزی دقیق و کامل است، در یک فرایند منطقی و موزون، سعادت بشر را تأمین می نماید و تعالیم دین اسلام، دقیقاً متناسب بر نیازها و خصوصیات انسان ها و متضمّن خوشبختی آنان می باشد.

بنابراین، دین و انسان، دو عنصر غیر قابل انفکاک و کاملاً مرتبط با هم هستند. دین، برای انسان است و انسان، با دین شکوفا می گردد و جدای از دین به کمال دست نمی یابد. پس، مهندسی وجود انسان، پیش زمینه و لازمۀ بحث مهندسی دین محسوب می شود.

امّا، مهندسی اجزا و عناصر وجود انسان کار سهل و ساده ای نیست. با وجود این که، دانش بشر در این زمینه، پیشرفت های فراوانی کرده است، اما هنوز هم در ابتدای راه است. حتی، اندیشمندان بزرگ نزدیک به عصر ما معتقدند که، «انسان موجود ناشناخته»[۱] است. به تعبیر علی (ع) انسان با این که جرم ضعیف و کوچکی است، ولیکن، عالمی در او جمع است.[۲] در بادیِ امر، این پیچیدگی و پر رمز و رازی، کار کنکاش و بررسی وجود انسان را بسیار دشوار و بلکه، غیر ممکن می نمایاند.

با این حال، این پیچیدگی و ناشناخته بودن انسان، مانع شناخت کلی او، در حدی که نتوان نیازهای او را تشخیص داد و راهی ایمن و هموار برای درست زندگی کردنِ او پیدا نمود، نیست. زیرا، اگر چه، بشر به طور مستقلّ و با تکیه بر قوا و امکانات موجودِ خود، توان ترسیم یک نقشۀ جامع و کامل برای زیستن ندارد، اما خدای خالق هستی، بشر را یاری نموده و با ارسال پیامبران صادق، این کمبود را جبران کرده و راه را برای خودشناسی و زندگی عزّت مند، به روی انسان گشوده است.

مسئله خود شناسی و مهندسی نفس، از آن جهت مهم است، که آدمی به گوهرها و ذخائر عظیمی که در ذات او به ودیعه نهاده شده پی برد و عظمت و شرافت خود را دریافته، به مقام والائی که شایستۀ اوست نائل شود.

انسان ها به سان کان ها و معدن هایی هستند، که باید شناسایی شوند و دفینه های پنهان در وجودشان، با مهندسی دقیق، کشف گردد.

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: النَّاسُ‏ مَعَادِنُ‏ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ…[۳]

امام صادق (ع) فرمود: مردم معدن هایی هستند، مثل معدن های طلا و نقره.

استخراج و استحصال کَنز گران بهای معدنَ وجود بشر، با واکاوی و مهندسی دقیق از انسان میسّر است. این نوع مهندسی، که در قاموس دین اسلام، گاهی از آن به حسابرسی نفس، محاسبۀ نفس، معرفت نفس و خودشناسی یاد می شود، از وزن و جایگاه بسیار بالایی برخوردار است.

معصومین (علیهم السّلام) اغلب، با عبارت­هایی مانند: «حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ» و همچنین «لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحَاسِبْ نَفْسَهُ» و غیره بر این معنی تأکید فرموده­اند. چنان که، در حدیث مشهوری از پیامبر اسلام (ص) نقل است:

«حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا».[۴]

«نفس خود را محاسبه کنید قبل از اینکه به حساب شما برسند».

«عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْمَاضِی (علیه السّلام) قَالَ: لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِی کُلِّ یَوْمٍ فَإِنْ عَمِلَ حسَناً اسْتَزَادَ اللَّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیِّئاً اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِنْهُ وَ تَابَ إِلَیْهِ».[۵]

«امام کاظم (علیه السّلام) فرمود: از ما نیست کسی که هر روز به حساب نفسش رسیدگی نمی­کند. پس اگر عمل نیکی انجام داده، از خدا ازدیاد آن را طلب نماید و اگر کار بد انجام داده، طلب استغفار و توبه نماید».

«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): لَا یَکُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتَّى یُحَاسِبَ نَفْسَهُ أَشَدَّ مِنْ مُحَاسَبَهِ الشَّرِیکِ شَرِیکَهُ وَ السَّیِّدِ عَبْدَهُ».[۶]

«رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمود: بنده، مؤمن نیست، مگر اینکه نفسش را محاسبه کند، خیلی شدیدتر از محاسبۀ شریک، شریکش را و مولا، بنده­اش را».

معرفت حاصل از این حسابگری و مهندسی، موجب می گردد که انسان، رفتار و کردار خود را به گونه ای منطقی و حکیمانه تنظیم کند. نیز، بتواند زندگی خویش را معقولانه سامان بخشد و سرمایه های خدادادی خودش را، که مهم ترین آن عمر است، مدیریت نموده و از آن ها استفادۀ بهینه نماید.

پر واضح است که، دستیابی به فضائل انسانی و ارزش های واقعی، به نوع نگاه و شناخت ما از نفس بستگی دارد، زیرا، کسی که معرفت به نفس پیدا کند، توان کنترل و ادارۀ آن را خواهد داشت. آن که خود را نمی شناسد و نزد خود مجهول و نامعلوم است، او، چگونه می تواند این موجود از خود بیگانه را مهندسی کند و کمال بخشد.

«مَن جَهِلَ نَفسَهُ أهمَلَها».[۷]

«کسی که به نفسش جاهل است، آنرا ضایع ساخته».

آری، باید خود را شناخت و از داشته­های ثمین آن غفلت نورزید. از این روی، جهل به نفس مصیبت بزرگ شمرده شده است.

«أعظَمُ الجَهلِ جَهلُ الإنسانِ أمرَ نَفسه‏»[۸].

«بزرگ­ترین جهل، جهلِ انسان در امر نفس خودش می­باشد».

مهندسی و شناخت نفس بازتابی دارد که این بازتاب، در رفتار آدمی اثر می­گذارد و در عمل، چهرۀ زندگی انسان را به نفع حیات طیّبه­اش دگرگون می­سازد. آگاهی از جایگاه گوهرین نفس، ما را بر آن می­دارد، که با تخلّق به اخلاق و رفتار نیکو، بر درخشش آن بیفزاییم و با عمل ناموزون و نا هنجار، بر والایی آن خراش وارد نسازیم.

«مَن لم یَعرِف نفَسَه بَعُدَ عَن سبیل­النَّجاه ­و ­خبَط ­فی الضَّلال و الجَهالات»[۹].

«کسی که نفس خود را نشناسد، از راه نجات دور و در ضلالت و نادانی­ها می­افتد».

«مَنْ عَرَفَ قَدْرَ نَفْسِهِ لَمْ یُهِنْهَا بِالْفَانِیَات».[۱۰]

«هر که ارزش نفس خود را بشناسد، آن­را با امور فناپذیر کوچک و زبون نمی­سازد».

از این روی، اگر در قرآن و کلام حاملان وحی، بر شناخت خود و معرفت نفس تأکید گردیده، برای این است، که بتوانیم با یک برنامه دقیق، خویشتنِ خویش را مهندسی کنیم. این معرفت، هندسۀ رفتارهای ما را به شدت تحت تأثیر قرار می ­دهد. کسی که نفس خود را بشناسد، با یک هندسه ریزی و حسابگری منظّم، خواهد دانست، که فضیلت ­ها به صعود آن منتهی می ­شود و رذیلت ­ها منجر به سقوط آن می­ گردد. زیرا، رفتارهای نیکو، روان را درخشان می­ کند و ارتکاب به رفتارهای ناهنجار اخلاقی، چنان سیاهی بر نفس می ­نشاند، که آنرا تیره و بی مقدار می سازد.

باز هم بی دلیل نیست، که اصلاح نفس و تهذیب آن از شوائب و رذائل اخلاقی، مورد تأکید أکید کتاب و سنت واقع شده و دستور جدی، مبنی بر مبارزۀ با نفس صادر گشته، تا جایی که جهاد با آن، بهترین جهاد و بلکه، جهاد اکبر به شمار آمده است[۱۱].

پس، ضروی می نماید، که با تکیه بر منابع دینی و دانش های وحیانی، وجود انسان را مهندسی کنیم و بدانیم شاکلۀ وجودی او چیست و از چه وضعیتی برخوردار است. آنگاه، به این دریافت نائل شویم که، از کجاییم؟ در کجاییم؟ و به کجاییم؟

آدمی تا خود را کشف نکند و به مهندسی وجود خود آگاه نشود و نداند که از چه است، برای چه است، در کجا است و به کجا می رود؟ آرام نمی گیرد و بودنش، هم چنان برایش مبهم است. کلام نورانی پیشوای حکمت و عصمت، أمیر مؤمنان و امام صالحان (ع) در این باره چنین است:

رَحِمَ اللَّهُ امرُءٌ أعَدَّ لِنَفسِهِ وَ استَعَدَّ لِرَمسِهِ وَ عَلِمَ مِن أینَ وَ فی‏ أینَ‏ وَ إلى‏ أینَ‏.[۱۲]

رحمت خدا بر کسی که خودش را حسابرسی کند و برای گورش آماده شود و بداند: از کجا آمده، در کجا هست و به کجا می رود.

ز کجا آمده ام، آمدنم بهـر چه بود    به کجا می روم آخر، ننمایی وطنم

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالـم خاک    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

نکتۀ در خور توجه این که: در رابطه با مهندسی وجود انسان، آنچه مهم و مورد تأکید دین است، جنبۀ روحی و نفسی انسان می باشد، نه جنبۀ جسمی و فیزیولوژیکی انسان. گرچه، به جهت این که بین جسم و روح تأثیر متقابل وجود دارد، اسلام از جنبۀ جسمی بشر هم غفلت نکرده و در زمینه های علم طب (علم الابدان) و بهداشت جسم، توصیه های لازم را مبذول داشته است.

اما، وقتی که سخن از مهندسی انسان به میان می آوریم، منظور بررسی هندسه ریزی روحی و مهندسی ویژگی ها و خواص غیر جسمی و نفسانی اوست. و به اصطلاح، جنبه های متا فیزیکی و ماورای مادی انسان مورد نظر ما است و نه جهات فیزیکی و مادی او.

دیدگاه­های مختلفی در بارۀ روح، یا نفس[۱۳] مطرح شده، که ما فعلاً، در صدد بررسی و طرح و نقد آن ها نیستیم. وقتی از منظر کتاب و سنت معصومین (علیهم السلام) به این موضوع می نگریم، چند نکته جلب نظر می­کند.

نکته اوّل، جسمانی بودن روح می باشد. از نظر روایات معصومین (علیهم السلام)، همۀ عوالم جسم است. منتهی، بعضی از این اجسام، در نهایت لطافت و رقیّت و بی وزنی هستند. برای مثال: خاک، آب، هوا و آتش (عناصر اربعه­)، همگی ماده و جسم هستند، ولی از نظر لطافت و کثافت در یک درجه نیستند. آتش، لطیف تر از هوا و هوا، لطیف تر از آب و آب، لطیف تر از خاک است. عالم هستی و بطور کلی جسم، از نظر لطافت، کثافت و ثقلیت ذو مراتب و دارای درجات است. در اصطلاح حکما، حقیقتی مشکّک است.

اجسامی بسیار لطیف تر از هوا و آتش هم داریم، که روح و فرشته و … از این قبیل است. البته به علت دانش محدود بشر، فهم و دریافت این اجسام لطیف بسیار دشوار است. در خصوص روح (از ریح به معنی باد)،که یکی از این اجسام لطیف، ولی فوق العاده رقیق محسوب می شود، قرآن، علم بشر را= “قلیل” معرفی می کند.

گفتگو در این باب، مجال بیشتری را طلب می­کند. فقط یک روایت، از امام صادق (علیه السلام)، که به صراحت، جسم بودن روح را می رساند، اشاره می­شود.

الرُّوحُ جِسْمٌ رَقِیقٌ قَدْ أُلْبِسَ قَالَباً کَثِیفاً… الرُّوحُ بِمَنْزِلَهِ الرِّیحِ فِی الزِّقِّ إِذَا نَفَخْتَ فِیهِ امْتَلَأَ الزِّقُّ مِنْهَا فَلَا یَزِیدُ فِی وَزْنِ الزِّقِّ وُلُوجُهَا فِیهِ وَ لَا یَنْقُصُهَا خُرُوجُهَا مِنْهُ کَذَلِکَ الرُّوحُ لَیْسَ لَهَا ثِقَلٌ وَ لَا وَزْنٌ.[۱۴]

روح، جسم رقیقی است، که قالب کثیفی به ان پوشانده شده… روح به منزلۀ باد در مشک است، که وقتی در مشک دمیده شود، بزرگ می­شود، ولی با ورود و خروج هوا در آن وزنش زیاد و کم نمی­گردد. همین گونه برای روح، ثقل و وزنی نیست.

نکته دوم، تقدم خلقت روح بر جسم است. بر اساس آیات و روایات فراوان، قبل از اینکه جسم آفریده شود، خدای متعال، روح را خلق نموده است.[۱۵] لذا، بر خلاف کسانی که به «جسمانیه الحدوث» بودن انسان معتقدند، مطلب این گونه نیست. بلکه انسان «روحانیه الحدوث» می باشد. یعنی: ابتدا، روح آفریده شده، سپس، در عالم خاک، در لباس جسم واقع شده است. وقتی خداوند، روح را خلق کرد، به او عقل داد و در مشهد عقل، با اختیاری که به انسان اعطا شد، امتحان و آزمون داد و معارفی را متحمّل شد. آن گاه، با آن معرفت­های اعطایی، به این دنیا و به بدن تعلق گرفت. در رأس معرفت­های اعطایی به روح انسان، معرفت خدا بوده که در آیات قرآن، از آن معرفت، با عنوان منحصر به فردِ فطرت یاد شده است. بر این مطلب، شواهد قطعی و فراوانی از کلام وحی موجود است؛ فقط به ذکر یک روایت از کتاب شریف کافی اکتفا می­کنیم.

مردی به محضر حضرت علی (علیه السلام) رسید، سلام کرد، سپس به حضرت گفت: تو را دوست دارم! حضرت به او فرمود: دروغ می­گویی! او گفت: به خدا تو را دوست دارم. وقتی سه بار این گفت و شنود تکرار شد، مولا به او فرمود: تو دروغ می­گویی، اینگونه نیست زیرا:

إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ بِأَلْفَیْ عَامٍ ثُمَّ عَرَضَ عَلَیْنَا الْمُحِبَّ لَنَا فَوَ اللَّهِ مَا رَأَیْتُ رُوحَکَ فِیمَنْ عُرِضَ فَأَیْنَ کُنْتَ فَسَکَتَ الرَّجُلُ عِنْدَ ذَلِکَ وَ لَمْ یُرَاجِعْهُ.[۱۶]

خداوند ارواح را دو هزار سال قبل از بدن­ها خلق نمود، آنگاه دوستدار ما را به ما نشان داد، به خدا قسم روح تو را آنجا ندیدم، تو کجا بودی؟! در این وقت، آن مرد خاموش شد، رفت و دیگر مراجعه نکرد.

این که آدمی مرکب از دو بعد جسم و روح است، بدیهی و اغلب، مورد پذیرش عمومی است. لکن، مع الأسف، بیشتر مردم، توجهشان به جسمشان است و از گوهر گران بها و اصلی وجودشان، که روحشان می­باشد، غافلند. حال آنکه، جسم کالبد روح بوده و ابزاری، یا لباسی برای آن می­باشد. امیر بیان علی (علیه السّلام) در شرافت نفس یا همان روح، چه زیبا فرموده است:

«إنَّ النَّفسَ لَجُوهَرَه ثَمینه­مَن­صانَها رَفَعها و مَن ابتَذلَها وضَعها».[۱۷]

«به راستی نفس گوهر گرانبهایی است. هر کس صیانتش کند، آنرا بالا می­برد و آنکه مبتذلش گرداند، آنرا پست می­سازد».

پس، حقیقت وجود انسان، روح و نفس اوست. تعالی و ترقی انسان به رشد روح وابسته است، نه به پرورش جسم. بدن انسان ابزار و وسیلۀ روح می­باشد و روح با آن کارهایش را انجام می­دهد.

جسم، مانند صندوقی است، که گوهر نفس را در خود جای داده و نفس، گرچه در این دنیا به بدن تعلق یافته، اما بر آن محیط است. روح، با این که، در درون جسم و مُحاط در آن است، ولی محیط و مسیطر بر آن است؛ مانند نور، که هر چند در داخل لامپ است، اما محیط بر آن می­باشد.

به سخنی دیگر، احاطۀ روح بر بدن، مانند احاطۀ نور است بر لامپ؛ گر چه نور درون لامپ می­باشد، ولی بر لامپ مستولی است و لامپ مُحاط آن است. لذا، این روح است که جسم را اداره می­کند و فرماندهی آن را به عهده دارد. اعضا و جوارح جسم، به عنوان اجزا و وسایلی هستند، که روح با آن ها امور خود را تمشیت می­دهد. روح گوهری است در صدف تن. باید از جسم، به عنوان وسیله­ای برای تکامل روح بهره جست.

در کلام تابناک امام صادق (علیه السّلام) بدن، صندوق و ظرف روح شمرده شده و چنین آمده است:

«مَثَلُ رُوحِ الْمُؤْمِنِ وَ بَدَنِهِ کَجَوْهَرَهٍ فِی صُنْدُوقٍ إِذَا أُخْرِجَتِ الْجَوْهَرَهُ مِنْهُ طُرِحَ الصُّنْدُوقُ وَ لَمْ یُعْبَأْ بِهِ وَ قَالَ إِنَّ الْأَرْوَاحَ لَا تُمَازِجُ الْبَدَنَ وَ لَا تُوَاکِلُهُ وَ إِنَّمَا هِیَ کِلَلٌ لِلْبَدَنِ مُحِیطَهٌ بِهِ».[۱۸]

«مثل روح مؤمن و بدن او مانند گوهر در صندوق است. هنگامی­که گوهر از صندوق خارج شد، صندوق رها می­شود و به آن اهمیت داده نمی­شود. و فرمود: روح­ها با بدن ممزوج نمی­شوند و به آن اتکال ندارند، همانا روح بدن را در بر گرفته و به آن احاطه دارد».

جسم انسان، نشانگر جنبۀ حیوانی و روح او، حاکی از جهات ملکوتی و متعالی اوست. شخصیت واقعی انسان به روح اوست و نه به جسم او. باید خیلی بیشتر از اینکه به فکر جسم باشیم، روح را رسیدگی نماییم، که بزرگی روح، آدمی را بالا می­برد.

معمولاً، افراد وقتی می گویند: «من»، اشاره به تنشان می­کنند و مَنِشان را بدنشان می پندارند، حال آنکه، منِ من، این تنِ من نیست. منِ من، که حقیقتِ من است، نفس یا روح من است. من، با تن، کارهایم را انجام می­دهم. چشم، ابزاری است برای دیدن روح؛ گوش، ابزاری است برای شنیدن روح، اعضاء و جوارح بدن هر کدام وسیله­ای­ هستند که روح ما با آن ها، به تمشیت امور خود می­پردازد.

البته، گاهی هم روح می­تواند به قدرت الهی و بدون این اعضا و ابزار، کار خود را انجام دهد. آنان که قدرت بر خلع بدن دارند، می­توانند خود را از محدودیت­های عالم ماده و تن رها کنند و مستقیماً به انجام اموری بپردازند. مثلاً هنگام خواب که روح به طور موقت و محدود از تن جدا می­شود، مرز زمان و مکان را شکافته، بر بسیاری از کارها توانایی پیدا می کند.

پس اصالت و ارزش انسان به روح اوست، اگر روح در بدن نباشد، بدن بهاء و اعتباری ندارد، بلکه فاسد و متعفّن شده، باید هرچه زودتر در زیر خاک دفن شود. لذا، تا روح در بدن است، فرد احترام دارد و از حقوق کامل برخوردار است، گر چه علیل و ناقص باشد. ولی به محض اینکه روح از بدن فارق شد، بدن می­پوسد و همۀ مالکیت­ها از او سلب می­گردد.

بنابراین، کوته بینی است که آدمی خود را در بدن خلاصه کند و تمام هم و غمّش را صرف رسیدگی به تن و فربه کردن آن نماید. چنین نگاهی به خود داشتن، یعنی: حیوان دیدن خود، و غفلت از حقیقت خود. باید به تن بها داد و به آن رسیدگی کرد، ولی در حدی که در خدمت تأمین فضیلت­های روح باشد، نه اینکه در مقدمه توقف کنیم و از ذو المقدّمه غافل بمانیم. در غیر اینصورت، توجه به بُعدِ حیوانی به تنهایی، انسان را در حدّ چهارپایان، که تمام هدفشان تأمین علف است، تنزّل می­دهد.

میل جان اندر ترقیّ و شرف             میل تن در کسب اسباب و علف

این فرمایش امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، برای کسی که فقط به فکر تن بوده، از منِ خویش غافل است، بسیار هشدار دهنده و سازنده می­باشد. آنجا که می­فرماید:

مَن کانَت هِمَّتُهُ ما یَدخُلُ بَطنَهُ کانَت قیِمَتُهُ ما یَخرُجُ مِنهُ.[۱۹]

هرکه همّت او پر کردن شکمش باشد، قیمت او همان است که از آن خارج می­شود.

آنچه به آدمی ارزش می­دهد و ضامن حیات راستین و کمال اوست رسیدگی به روح و آراسته ساختن آن به صفات و خصال زیباست، نه فربه کردن جسم. فربهیِ جسم، بیش از حد ضرورت، درد سر آور است و ذلّت ­آفرین، این روح است که اگر فربه شد و تهذیب گشت، عزّت­ آفرین می شود.

هرچه روح بزرگ­تر باشد، شرایط برای تعالی مهیاتر خواهد بود. اگر رشد و فربهیِ جسم، آدمی را سنگین می­کند و موجب کندی حرکتش می­شود، فربهی و بزرگی روح، او را سبک ساخته، قدرت پرواز می­دهد و سبب تندی سرعتش می­گردد.

آن که تن را پروریدن خـوی اوست                 کی توان پـروازکردن سوی دوست

جـسم فـربه برزمین افتادن اسـت                   روح فـربه آسمان ها کـوی اوست[۲۰]

اگر عاملِ سلامت و بقای جسم غذاهای مادی و نان و آب است، رمز بهداشت و حیات روح در اعمال صالحانه و تزکیۀ خالصانۀ نفس می­باشد. انسان هر قدر از نظر ظاهری و جسمی دارای امتیاز و زیبایی باشد، ولی ازجهات روحی فاقد کمال و تهی از مکرمت باشد، بهایی ندارد. جمال یوسفی داشتن مهم نیست، کمال یوسفی لازم است، تا آدمی ماه کنعان شود.

جسم زیبا مانند غلافِ شمشیرِ زیباست. غلاف شمشیر، هر چه پر نقش و نگار باشد، ولی شمشیر داخلِ آن، کند یا پوسیده باشد، وقت رزم، به چه کار می­آید.

طعنه بر من مزن به صورت زشت                  ای تهی از فضیلت و انصاف

تن بود چون غلاف و جان شمشیر                 کار شمشیر می­کند نه غلاف

متأسفانه، مردم، زندگی را در همین ظاهر مادی خلاصه می­کنند و همۀ هدف­ها و همّ و غمشان برای جسم است. برای سلامت و راحتی جسم، چه هزینه­ها که نمی­کنند؟! اگر مریض شوند سریعاً پیگیر می­شوند، اما، هرگز به فکر درمان و سلامت روح نیستند. اینان، به آب نظر ندارند، که ممکن است بو گرفته باشد، کوزه را تزیین می­کنند!    

یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غافِلُونَ.[۲۱]

از حیات دنیا، ظاهر آنرا می­دانند و از زندگی آخرت غافلند.

تنگ چشمان بهر دنیا ترک عقبی می کنند       اعتبار دانه نزد مور بیش از گوهر است

همانگونه که فضایل و خوبی­های اخلاقی بر روح اثر مثبت می­گذارد و باعث تعالی و صفای آن می­شود، رذائل و رفتارهای ضد اخلاقی بر روح تأثیر سوء گذاشته، آنرا خوار می­سازد. در واقع انسان با ارتکاب به بدی­ها و اعمال گناه، بزرگ­ترین ضربه را بر کرامت و شخصیت خود وارد می­آورد. ظلم به نفس[۲۲]، که در متون دینی به شدت از آن بر حذر داشته شده، به این علت است که، آن که گناه می­کند، مرتکب ستم بر خود شده است. علی (علیه السلام) می­فرماید:

ظَلَمَ نَفسَهُ مَن عَصَى اللهَ وَ أطاعَ الشَّیطان.[۲۳]

هر کس نافرمانی خدا کند و ازشیطان پیروی نماید، به خودش ستم نموده است.

رفتارهای خداپسندانه و خصال نیک عدالت­مندانه و پایبندی به فرامین اخلاق­مدارانۀ دینی، نفس را نفیس می­کند و روح را که نفخۀ الهی است، بالا می­برد. از این روی، باید نفس را آماده ساخت و آنرا با تهذیب رفتار و اعمال صالحه تقویت نمود. هیچ چیز مانند دستورات دینی و واجبات و عبادات شرعی، باعث روشنی و بالندگی روح و نفس نیست[۲۴]. نتیجۀ رفتارهای مثبت اخلاقی و تهذیب نفس، این می­شود که، آدمی خودش می­شود و قدرت پیدا می­کند، تا بتواند ازاین قفس تنگ و محدود دنیا خارج گردد و فرصت عروج بیابد.

شائبه­ها و تعلقات فریبندۀ دنیای خاکی چنان آدمی را به خود مشغول نموده، که چون زنجیرهایی که بر گردن شیر بسته باشند، روح قدرتمند او را اسیر خود ساخته و از دریافت حقیقت زندگی باز داشته است. راه رهایی و نجات، بریدن این عُلقه­های سر گرم کننده و خواهش­های بی اعتبار نفسانی است. اگر نفس، از این تن آزاد گردد، قدرت می­یابد و می­تواند با بال و پر ایمان و اخلاق حسنه، از این تنگنای مخوف عالم خاک بیرون بیاید و در فضای نامتناهی و پاک به پرواز در آید.

آری! باید تولدی دوباره یافت، اما این بار از رحم بدن و تعلقات هواهای نفس. باید روح را از چاه وابستگی­های خانمان­سوزِ بی بند و باری­ها رهایی داد و به وادی پاکی­ها و قداست­های اخلاق وارد ساخت، تا ملکوت آسمان­ها دست یافتنی شود. چنانکه رسول اخلاق و رحمت (صلی الله علیه و آله) فرمود:

«مُوتُوا قَبلَ أن تَمُوتُوا».[۲۵]

«بمیرید، پیش از آنکه بمیرید».

این مردن قبل از مرگ و مردن بار دوم، یعنی: قطع وابستگی­ها و تعلقات موهوم و فریبندۀ دنیوی و عدم دلبستگی به زخارف مادی و شهوانی، که به نوعی، مرگ اختیاری و خلع بدن محسوب می­شود. این مردن که به ارادۀ انسان اتفاق می­افتد، مثل مرگ اضطراری که به وسیلۀ ملک الموت انجام می­شود، باعث کنار رفتن پرده­ها و آشکار شدن حقایق برای روح شده، آنرا تیزبین می­سازد.

همانگونه که وقتی با مرگِ اضطراری روح از تن جدا شد، آزاد می­گردد و قدرت می­یابد، تا بدون محدودیت و بدون نیاز به هیچ وسیله­ای امورش را انجام دهد، آن هنگام هم که انسان با مرگ اختیاری، خود را از دنیا و وابستگی­های آن می­رهاند، توان دریدن مرزهای محدود عالم ماده را پیدا می­کند و بر دایرۀ نفوذش در عالم افزوده می­گردد. چنانکه قرآن می­فرماید:

﴿لَقَدْ کُنْتَ فی‏ غَفْلَهٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا­عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ﴾[۲۶]

«به راستى تو از این غافل بودى پس ما پرده را از (پیش چشم) تو کنار زدیم و امروز چشمت تیزنگر است».

چه زیانبار است که آدمی از جلالت و جایگاه والای نفسِ گران­بهای خویش غافل شود و آن را به ثمن بخسِ تمایلات و تعاملاتِ بی ارزش و فانی شدنی مبادله نماید. اینجاست که هشدار بزرگ رهبر عدالت و انسانیت، علی (علیه السلام) آدمیان را از خواب غفلتِ خویش بیدار می­کند. که فرمود:

«وَ قَالَ (علیه السلام): أَلَا حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَهَ لِأَهْلِهَا إِنَّهُ لَیْسَ لِأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّهَ فَلَا تَبِیعُوهَا إِلَّا بِهَا».[۲۷]

«آیا آزاد مردی یافت می­شود، که این لقمۀ ته مانده را برای اهلش رها کند؟! به درستی که برای نفس شما بهایی جز بهشت نیست؛ پس آن را جز به بهشت نفروشید».

بر گرفته از کتاب در حال تألیف مهندسی اسلام به قلم مهندس ابراهیم حنیف نیا

——————————————————————————————————————————————————————————————————-

[۱] . نام کتاب پزشک و فیزیولوژیست معروف فرانسوی در قرن بیستم، آلکسیس کارل ( Alexis Carrel)، برنده جایزه نوبل فیزیولوژی و پزشکی در سال ۱۹۱۲ به نام «انسان موجود ناشناخته».

[۲] . اَتَزعَمُ اَنَّکَ جِرمٌ صَغیرٌ، وَ فیکَ النطَویَ العالَمُ الاَکبَرُ. “ای انسان! تو می‌پنداری که شیء کوچکی هستی و حال آنکه عالم بزرگی در تو خلاصه شده است.” منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه (خوئى)، ج‏۷، ص: ۳۶ ؛ از دیوان منسوب به امام علی (علیه السلام).

[۳] . الکافی (ط – الإسلامیه) / ج‏۸ / ۱۷۷٫

[۴]. شیخ حر عاملی، وسائل‏الشیعه، چاپ اول، قم، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، ج۱۶، ص۹۹٫

[۵] . کلینی، پیشین، ج۲، ص۴۵۳٫

[۶] . شیخ حر عاملی، پیشین، ص۹۹٫

[۷] . آمدی، عبد الواحد، غرر الحکم و درر الکلم، ص۲۳۳٫

[۸] . همان.

[۹] . همان، ص۲۳۵٫

[۱۰] . همان، ص۶۲۷٫

[۱۱] . عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): أَنَّ النَّبِیَّ (صلی الله علیه و آله) بَعَثَ بِسَرِیَّهٍ فَلَمَّا رَجَعُوا قَالَ مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِیَ الْجِهَادُ الْأَکْبَرُ قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ مَا الْجِهَادُ الْأَکْبَرُ قَالَ جِهَادُ النَّفْسِ (کلینی، الکافی، ج ۵، ص ۱۲).

[۱۲] . الوافی / ج‏۱ / ۱۱۶٫

[۱۳] . باید دانست که نفس یا روح، در هر فردی یکی بیش نیست. منتها، این نفس، حالات مختلف به خود می­گیرد و به اعتبار هر یک از این حالات، با نامی از آن تعبیر می­شود. گاهی نفس لوّامه، گاهی نفس امّاره و گاهی نفس مطمئنّه می­باشد.

[۱۴] . مجلسی، بحار الانوار، ج۵۸، ص۳۳٫

[۱۵] . روح دارای قوا و استعدادهای فراوانی است، که با تعلق یافتن به بدن، آن­را مورد تدبیر و تصّرف قرار می­دهد. علیهذا، ارتباط روح و بدن، ارتباطی تعلقی و تدیبری است. امام صادق ﴿علیه السّلام﴾ فرمود: « مثل روح در بدن مؤمن، چون جوهر است در صندق، هنگامی که جوهر از صندق خارج شود صندوق رها می­شود و بدان توجهی نمی­شود. همانا ارواح با بدن ممزوج نمی­شوند و اتکال بر بدن ندارند، بلکه بر آن حاکمند و بدان احاطه دارند.» ( بحار / ج ۶۱ / ص ۴۰ و ۴۱ )

[۱۶] . کلینی، محمدبن یعقوب، پیشین، ج۱، ص۴۳۸٫

[۱۷] . آمدی، عبد الواحد، غرر الحکم و درر الکلم، ص۲۳۱٫

[۱۸] . مجلسی، پیشین، ج۵۸، ص۴۰٫

[۱۹] . غررالحکم، پیشین، ص۱۴۳٫

[۲۰] . دیوان اشعار نویسنده.

[۲۱] . روم / ۷٫

[۲۲] . ﴿فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِه. (فاطر/۳۲).

[۲۳] . غررالحکم، پیشین، ص۱۸۵٫

[۲۴] . و فی الحدیث القدسی، لا یزال العبد یتقرب إلی بالنوافل و العبادات حتى أحبه فإذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و یده التی یبطش بها و رجله التی یمشی بها (ابن ابى جمهور احسائى‏، محمد بن على ، عوالی‏اللآلی، چاپ اول، قم‏، انتشارات سید الشهداء، سال ۱۴۰۵ ه‏، ج۴، ص۱۰۳).

[۲۵] . مجلسی، پیشین، ج ۶۹، ص۵۷٫

[۲۶] . ق / ۲۲٫

[۲۷] . سید رضی، پیشین، ص۵۵۶٫

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *