تفاوت راه انبیا و عرفا

تفاوت راه انبیا و عرفا در اخلاق و معرفت خدا

 با وجود اینکه در اصل نظریۀ اخلاق و تهذیب نفس، بین راه انبیا و عرفا[۱] ظاهراً وحدت نظر وجود دارد، اما در چگونگی

آراسته شدن به اخلاق و راه کسب کمالات و تهذیب نفس، همچنین، در نتیجه­ای که از این راه حاصل می­شود، یعنی: معرفت خدا، بین آنان تفاوت­های جدّی و آشکاری وجود دارد. بسیاری از عالمان اخلاق و تصوف بدون اینکه خود را مقیّد به دستورات انبیا سازند، روش­های ساخته و پرداختۀ خودشان را ارائه می­دهند.

در حالی که برنامۀ تخلیۀ نفس از رذائل و تحلیۀ آن به فضائل، بایستی طبق دستور دین الهی باشد. ما در این تحقیق، قصد بررسی تمام عیار عقاید عرفا را نداریم؛ که آن بحث مفصلی است و نوشته های زیادی در این زمینه موجود است، بلکه چون در این مشرب، تهذیب نفس و توحید (که یکی به عنوان طریقت و دیگری با عنوان حقیقت مطرح است)، با موضوع بحث ما مرتبط می­باشد، به طور کوتاه به آن می­پردازیم. در کتاب و سنت تأکید شده که پیامبر برای تکمیل مکارم اخلاق مبعوث شده و خود نیز مطابق آنچه قرآن فرموده، دارای اخلاق کریمۀ عظیمی می­باشد. وَ إِنَّکَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظیمٍ[۲].

بنابراین، کسی که برای تکمیل مکارم اخلاقی مبعوث شده و فرموده: بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاق[۳]‏، خود نیز الگوی عظیم اخلاقی است و ما باید برای کسب اخلاق کریمه و تزکیۀ نفس، حتماً به راه و روشی که او و جانشینان معصومش ارائه فرموده­اند رجوع کنیم.

مهر تو اگر در دل ما لانه بگیرد          کی دانش خود از در بیگانه بگیرد

گر تشنه چشد از خُم تو آب گوارا         او کی قَدح از خمرۀ آلوده بگیرد[۴]

راه انبیا و دین، شفاف و روشن است. گفتیم، همۀ تعالیم و دستورالعمل­های اخلاقی در کتاب و سنت آمده و هرکس خواهان کمال و تعالی واقعی است، می­تواند با عمل به آنها، به قلّه­های وارستگی و معرفت نائل شود. اما روش­هایی که در مشرب عرفا و متصوفه، برای دریافت حقایق مطرح است، هم در اصل روش و طریقه­ای که پیشنهاد می­کنند (عرفان عملی) و هم در خود مقصد و هدفی که برای آن تلاش می­کنند (عرفان نظری)، اشکال وارد است و نتیجه بخش نیست. البته، خود عرفا ادعا می­کنند که راه آنها همان راه انبیا و شرع است[۵]، ولی در عمل این ادعایشان درست نیست.[۶]

آنها یافته­های شخصی خود را یقینی می­دانند، به ظواهر شریعت مقدسه مقیّد نیستند، راه تأویل را گشوده اندیشه­های خود را به شرع تحمیل می­کنند. به عبارتی دیگر، هیچ ضابطه­ای برای تفسیر قائل نیستند و لذا هر مطلبی را بخواهند، می­توانند از آیات استخراج کنند و در نتیجه، در کار خود مشکلی نمی­بینند و با استفاده از القائات شیطانی و توجیهات ناروا و استفاده از متشابهات، همۀ مسائل را به خیال خود حل کرده، می­گویند: شهود ما عین واقع و مطابق آیات و روایات است![۷] برای پی بردن به متفاوت بودن این دو جریان الهی و بشری، با بررسی هر دو زمینه، یعنی: طریقه و غایتی که عرفا دنبال می­کنند و تعارض آن با مکتب انبیا، به طور گذرا بحث را دنبال می­کنیم.  

۱- طریقه سیر سالکان سبیل عرفان

اهل عرفان، برای آراستگی به اخلاق و سیر و سلوک نفسانی آداب و روش مخصوص به خود دارند. حتی بین خود آنها در این مورد، اتحاد نظر نیست و هریک از رهبرانشان، برای دریافت حقیقت، دستورات خاصی را به مریدان آموزش می­دهند.[۸] از نوع اذکار، تکالیف و ریاضت­های خاصی که به سالکان پیشنهاد می­کنند، تا مقاماتی که برای اقطاب و مرشدان قائلند ­و ­… در­همۀ این­ها با چالش­های­جدی مواجه هستند. برای ­تنوع ­نمونه­هایی ذکر می­شود.

شیخ عطار در کتاب تذکره الاولیا نقل می­کند که،

حسین بن منصور حلاج دلقی داشت که ۲۰ سال از بدنش بیرون نیاورده بود. روزی به زور از بدنش بیرون آوردند، دیدند که شپش زده، یکی از آنها را وزن کردند، نیم دانگ وزن داشت! باز در همان صفحه نقل می­کند که: حسین بن منصور حلاج یک سال در مقابل کعبه در آفتاب ایستاد، تا روغن از اعضای او بر سنگ می­ریخت!![۹]

ابوحامد غزالی می­گوید:

یکی از شیوخ در آغاز کار، چون از شب خیزی کسل می­شد، بر خود الزام کرد که شب را تا به صبح بر روی سر بایستد، تا اینکه نفسِ او، از روی رغبت و میل به شب خیزی مبادرت کند! (به قول امروزی­ها بالانس بزند). دیگری، برای اینکه دوستی مال را از دل بیرون کند، تمام اموالش را فروخته و در دریا ریخت، زیرا می­ترسید اگر به مردم ببخشد، به ریا دچار شود![۱۰]

مرشد، سالک را مجبور به حصر فکر می­نماید، تا او قدرتمند شود و از طریق اذکار و القای افکار خود، او را در جهت مورد نظر هدایت می­کند. در طی اذکار[۱۱]، از سالک خواسته می­شود که دائم صورتِ مُلکی مرشد را به خاطر داشته باشد و تلقین می­کنند که اگر نوری و ناری دیدی، به صورت ملکوتی مرشد رسیده­ ای. در هر حال، در اثر فضا سازی و تمرکز، به تدریج مخیّلۀ فردِ ریاضت کشیده قوی شده و آنچه به او القا می­شود، به قوۀ مخیّله­اش ادراک می­کند. در مراحل اوّل می­پندارد که خدا تجلی کرده و همه چیز به او متکی است و در ید قدرت اوست و همه چیز فعل اوست (توحید افعالی)؛ سپس، کثرتِ صفات را تجلّیِ یک حقیقت می­یابد (توحید صفاتی) و در نهایت، غیریت (تباین بین خلق و خالق) را تلبیسی یافته و نفی خواهد کرد و همه چیز را خدا پنداشته و به خیال خود جز او را نمی­بیند و به مرتبۀ «وحدت سعیِ اطلاقی»[۱۲] می­رسد (توحید ذاتی). البته همۀ این­ها القای شیطانی شیخ و پیر مراد است. در نهایت، معتقدند که وقتی سالکِ راه به هدف رسید و به حق واصل گشت، تکلیف از او ساقط می­شود و به صراحت می­گویند:

«لَو ظَهَرَتِ الحَقائِقُ بَطَلَتِ الشَّرائِعُ».[۱۳]

«هنگامی­که حقیقت آشکار شد، شرایع باطل می­شود».

نظر آنها بر این است که کمال سه مرحله دارد: شریعت، طریقت و حقیقت. آنگاه که به وسیلۀ احکام شریعت، طریقت طی شد و حقیقت آشکار گشت، دیگر چنین انسانی کامل است و حقیقت را مغز، و آن دو دیگر را پوسته می­دانند، که با وجود مغز، به پوسته (یعنی شریعت و طریقت) نیازی نیست. یا می­گویند: حقیقت، کمال و شریعت و طریقت، نردبان کمال است وقتی کمال حاصل شد، دیگر به نردبان نیازی نیست.[۱۴]

پیمودن راه تصوف و عرفان، بسیار دشوار و کار هر کس نیست؛ زمان زیادی از سالک می­گیرد، گاهی خیلی هزینه ­­بر بوده و برای همگان ممکن نیست، وسایل و مقتضیاتی لازم دارد و عموم، توانایی بعضی ریاضت­های شاق را ندارند. گاهی نا آشنایی به چگونگی انجام این ریاضت­ها، به مریض شدن فرد می­انجامد، عقل را تباه و تعادل روحی و بدنی را از میان می­برد و مریدان را دچار اختلال مزاج و انحلال حواس می­کند.

چنانکه، غزالی خودش در دشوار بودن این راه می­گوید:

«صاحب نظران معتقدند این راه دشوار و میوه­اش دیررس و اندک است و این شرایط، جمع شدنش بعید است و رسیدن به این مقصد، بسیار بسیار دشوار است. اگر هم حاصل بشود دوامش مشکل ­تر است؛ چرا که کوچک ­ترین وسواس و چیزی که به دل خطور کند، قلب را مشوّش می­سازد».[۱۵] روندۀ این راه، با گوشه گیری و عزلت و پناه بردن به مغاره، از جامعه و مردم فاصله می­گیرد و به عنصری بی فایده تبدیل می­شود؛ که اگر همگان بخواهند از این راه نفس را تهذیب کنند، نظام ادارۀ جامعه به هم ریخته امر زندگی مردم مختل می­گردد. این است گزارش بسیار فشرده، از طریقه و نسخه­ای که عارف مسلکان، برای آماده سازی روحیِ سالکانِ طریق حق و تهذیب نفسِ شائقانِ کوی دوست طراحی کرده­اند.  

۲- غایت سیر و سلوک عرفانی

عرفا پس از رهایی از بند علایق و وابستگی­ها، به سعۀ وجودی می­رسند و خود را قادر بر هر کاری می­یابند و با توجه به تلقینات قبلی، که همه خدایند، قبول می­کنند که من خدا هستم. با وجود اینکه با آن ریاضت­ها و ممارست­ها که پیشه ساخته­اند، تعداد کمی به مراد خویش نائل می­شوند، آنها هم که نائل شدند، ادعاهای عجیب و غریبی می­کنند. ضمن اینکه شرع را کنار می­گذارند، ادعای خدایی می­کنند و بی مهابا شطحیاتی مانند:

«لیس فی الدار غیره دیّار»[۱۶]، «لا اله الا انا» و «لیس فی جبتی سوی الله»[۱۷] سر می­دهند.[۱۸]

معرفت خدایی که آنها به او می­رسند، خیالی و غیر واقعی است و همه چیز را خدا می­بینند. این عبارت از محی الدین عربی، که او را «ابو العرفان» نامیده­اند، مشهور است که می­گوید: «منزه است آنکه همۀ اشیا را ظاهر ساخت و او عین همه چیز است».[۱۹] و یا می­گوید: «غیر از خدا چیزی­پرستش­نمی­شود، چون غیری در وجود نیست».[۲۰]

نیز قیصری در شرح گفتار محی الدین عربی می­گوید:

«برای هر چیزی چه جماد، چه حیوان، حیات و علم و نطق و اراده و صفاتی مانند آن می­باشد، که آن صفات از خصایص ذات الهی است، زیرا خداوند است که به صورت جماد و حیوان ظاهر شده است»![۲۱] بنابراین، محتوا و منتهای کشف و شهود عرفا، پس از مراحل صعب ریاضت و تعلیمات نظری مقدماتی، که باید به دلالت و دستگیری شیخ و قطب طریق به سلامت سپری شود، این است که: سالک بالعیان شهود می­کند که همۀ ممکنات خدایند. من خدایم، او خداست، درخت خداست، جانور خداست، کفر آن است که مقیّد شوید و سعۀ بینش نداشته باشید و فقط یکی، یا بعضی از ممکنات را خدا بدانید، بت را فقط خدا بدانید، آفتاب را خدا بدانید، ماه یا آب یا آتش را خدا بدانید؛ همه را خدا دانستن و از تشئنات و تطورات وجودی خدا تلقّی کردن، توحید واقعی است.[۲۲]

به همین دلیل است که مدعی هستند، شیطان و حتی جهنم، خداوند و مرتبه­ای از مراتب وجودی اوست. می­گویند: «اشقیا و ناپاکان پس از ورودشان به جهنم و با توجه به اینکه جهنم نیز نیست، مگر شأنی از شئونات و در نتیجه خود او، شادمان گشته و می­یابند که به لقاء الله پیوسته­اند و عذاب آنان به عذب (شیرینی و گوارایی) مبدّل می­شود»[۲۳].[۲۴]

از دیگر شاهکارهای مُنتجّۀ راه عرفا، نیلِ به «صلح کلی» است، که همۀ راه­ها را حق می­دانند، و معتقدند که: حقیقت در یک دین نیست، بلکه همۀ ادیان و عقاید درست است[۲۵]. حتی کفر و بی دینی را هم حق می­دانند، تا جایی که محمود شبستری در کتاب گلشن راز می­گوید:

چو کفر و دین بود قائم به هســـتی         بــود توحـــید عیـــنِ بت پرســـتی

مسلمان گر بدانستی که دین چیست        یقین کردی که دین در بت پرستی است[۲۶]

بنابراین، مشرب عرفا گرچه تهذیب و آراستگی به رفتار و اخلاق را در نیل به معرفت و وصول به حقیقت اصل می­داند، اما هم طریقی که طی می­کنند غلط است و هم در مقصد و غایتی که انتخاب کرده­اند، به نتیجه نمی­رسند و در معرفت خدا، سر از بیراهه در می­آورند. طریق عرفا یک فن است، که با ریاضت طی می­شود و در نهایت به بزرگ بینی و ادعای خدایی کردن منتهی می­شود. حال آنکه، طریق انبیا عمل بر مبنای دین در تمامی عمر است و در نهایت، به بندگی و تذلّل در برابر خدا منجر می­گردد (أنا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین‏). بنگر که تفاوت از کجا تا به کجاست!  

ـ رفع یک شبهه

ممکن است گفته شود، اگر راهی که عرفا می­روند اشتباه است، چرا از بعضی آنها کرامات و اعمال شگفت دیده می­شود که آن امور شگفت، کار افراد عادی نیست؟ پاسخ: همان­گونه که ورزش و تمرین و ممارست و آموزش­های لازم، جسم را قوی می­کند و کسی که جسمش قوی شد و آمادگی پیدا کرد، اعمال و حرکات شگفتی انجام می­دهد که از دیگران ساخته نیست. همین­طور، اگر روح هم در اثر تمرین­های خاصی که مرشد به مرید می­دهد و با ریاضت­های ویژه، تقویت شود می­تواند کارهای خارق العاده­ای انجام بدهد.

یک حقیقت قطعی در مورد انسان این است که، در اثر القائاتی که به او می­شود، یا تلقیناتی به خود می­کند حالتش تغییر می­نماید؛ کم کردن تعلّقات و ترک لذائذ، موجب نیرومندی انسان می­شود، چه این علایق شرعی باشد، یا غیر شرعی! مثلاً با انجام مراقبت­های مخصوص و انجام «چهار ترک»[۲۷] و روش­های «حصر نفس»[۲۸] که به مریدان آموزش می­دهند، زمینه را برای قوی شدن روح آنها آماده می­سازند. مشرب عرفان یک فن و یک جادویی عملی است؛ کسی که پس از سال­ها ریاضت و چله نشینی و تکرار مَنتریات[۲۹]، روحش قوی شد، می­تواند امور شگفتی انجام دهد، که دیگران از انجام آن ناتوانند.

همان­گونه که بدن با ورزش قوی می­شود و به مؤمن و کافر بودن و صادق و کاذب بودن و حق و باطل بودن افراد ربطی ندارد، روح هم با تمرکز، ریاضت و چله نشینی قوی شده و کارهای غیر عادی و شگفت انجام می­دهد، که این امور شگفت، الزاماً حق بودن و درست بودنِ راه کسی را نمی­رساند. در اینجا صحبت شرعی بودن یا نبودن، مؤمن و منافق یا صالح و طالح بودن نیست، عقیده هر چه می­خواهد باشد. وقتی ریاضت کشید و با محاصرۀ نفس تعلقات کم شد، روح قوی می­شود. چنان­که مرتاضان و سیک­های هندی که تمرین و ممارست کرده­اند، کارهایشان، توجه همگان را به خود جلب می­کند.

این حقیقتی است که، وقتی علائق کاملاً قطع شد ارادۀ انسان در عالم ماده کارگر می­شود و همان­طور که دستش را تکان می­دهد، خواهد توانست کوه را بلرزاند و به طرق مختلف در ماده تحول ایجاد کند.

در سفر معراج از جمله نکاتی که خداوند تعالی با پیامبر (صلی الله علیه و آله) مطرح نمود این بود که:

«یَا أَحْمَدُ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا أَجَاعَ بَطْنَهُ وَ حَفِظَ لِسَانَهُ عَلَّمْتُهُ الحِکْمَهَ وَ إِنْ کَانَ کَافِراً تَکُونُ حِکْمَتُهُ حُجَّهً عَلَیْهِ وَ وَبَالًا وَ إِنْ کَانَ مُؤْمِناً تَکُونُ حِکْمَتُهُ لَهُ نُوراً وَ بُرْهَاناً وَ شِفَاءً وَ رَحْمَهً فَیَعْلَمُ مَا لَمْ یَکُنْ یَعْلَمُ وَ یُبْصِر».[۳۰]

«ای پیامبر! آنگاه که بنده شکمش را (از حرام) نگه دارد و زبانش را حفظ نماید، به او تعلیم حکمت می­دهم. پس اگر کافر باشد، حکمت برای او موجب اتمام حجت و مایۀ وبال خواهد بود و اگر مؤمن باشد، آن حکمت برایش نور و برهان و شفا و رحمت خواهد شد پس خواهد دانست، آنچه پیش از این نمی­دانسته و بینا خواهد شد».

در این حدیث شریف وعده داده شده که، در اثر تحمّل گرسنگی و حفظ زبان، حکمت بر قلب جاری می­شود و حقایقی که ثابت و استوارند بر زبان آشکار می­گردد؛ ولی الزاماً این امر، مستلزم صحیح بودن اعتقادات و مورد رضایت بودن مشیِ صاحب حکمت نیست. اگر او کافر باشد این حکمت علیه خودش حجت و وبال خواهد شد و اگر مؤمن باشد، در مسیر هدایت، راه­نما و دلیل او می­شود. بله، حکمت را هر چند از کافر باید گرفت! اما حجت در اعتقاد صحیح، عقل و وحی است و میزان تقرّب، تقوا، خوف از خدا و عمل به شرایع . خواه تکالیفِ قلبی و خواه قالبی . می­باشد.

بنابراین، ریاضت و تهذیب نفس باید از راه شرع و عمل به فرامین الهی باشد. هر کس حق ندارد طبق سلیقه و تشخیص خود، هر طور خواست عمل کند. البته راه بندگی و عمل به امر و نهی الهی هم، روح را بسیار قوی می­کند، اما در این صورت، بندۀ خدا شطحیات و کلمات گمراه کننده نمی­گوید و بر پای­بندی او به دستورات شرعی افزوده می­گردد و در پیشگاه خدا خاضع­تر می­شود. حال آنکه، عرفا در پایان راه ادعای خدایی می­کنند و به نتایج غلط دست می­یابند و خود و پیروانشان را به التباسات فکری و شهودات خیالی گرفتار می نمایند.

 از کتاب «معرفت خدا در پرتو اخلاق و رفتار» تالیف: ابراهیم حنیف نیا ص، ۲۴۴ الی ۲۵۵

————————————————————————– [۱]. «اهل عرفان هر گاه با عنوان فرهنگی یاد شوند، با عنوان “عرفا” و هرگاه با عنوان اجتماعی­شان یاد شوند، غالباً با عنوان “متصوفه” یاد می­شوند». مطهری، مرتضی، آشنایی با علوم اسلامی، جلد ۲، (کلام و عرفان)، قم، انتشارات صدرا، بی تا، ص ۷۰٫ [۲]. قلم / ۴٫ [۳]. محدث نوری، حسین، پیشین، ج ۱۱، ص ۱۸۷٫   [۴]. دیوان اشعار نویسنده. [۵]. حتی برخی از عرفا خود را از پیامبر بالاتر می­دانند، چنانکه به بایزید بسطامی گفتند: فردای قیامت مردمان در زیر لوای پیغمبر اکرم باشند. گفت: «لوائی اعظم من لواء محمد (صلی الله علیه و آله)». یعنی لوای من در آن روز از لوای محمد بزرگ­تر است! (مکارم شیرازی، ناصر، جلوۀ حق، قم، انتشارات دارالفکر، سال ۱۳۳۹ ه . ش، ص ۷۳). [۶]. مرحوم شهید مطهری، وقتی نظرات دیگران را در بارۀ عرفا مطرح می­کند، در مورد نظریۀ محدثان و فقهای اسلامی می­گوید: «به عقیدۀ این گروه، عرفا عملاً پای­بند به اسلام نیستند و استناد آنها به کتاب و سنت، صرفاً عوام­فریبی و برای جلب قلوب مسلمانان است و عرفان، اساساً ربطی به اسلام ندارد.» (مطهری، مرتضی، پیشین، ص ۷۸). [۷]. برای نمونه، به توجیهات و تأویلات نامربوط محی الدین عربی و شاگردانش در تفاسیر قرآن مراجعه کنید. مثلاً، در کتاب فصوص الحکم، می­گوید: اعتراض حضرت موسی بر هارون، در بازگشت از کوه طور، برای این بود که، چرا نگذاشتی آنها گوساله را بپرستند؟!! زیرا اگر هارون عارف بود، می­دانست که: فإن العارف من یرى الحق فی کل شی‏ء، بل یراه کل شی‏ء (محى الدین ابن عربى، فصوص الحکم، انتشارات الزهراء (علیها السلام)، چاپ دوم، ۱۳۷۰ هجرى شمسى، ص ‏)۱۹۲٫ [۸]. روشن­ترین راه سیر و سلوک عرفانی که ملا صدرا شیرازی به عنوان بهترین طریق تصوف و عرفان و راه کشف و شهود و وحی و الهام انبیا نام برده و آن را به دیدۀ قبول پذیرفته، طریقی است که غزالی در کتاب احیاء العلوم نقل کرده و ملا صدرا در کتاب شرح اصول کافی، تصحیح محمد خواجوی، ج ۲، ص ۲۴۱ الی ۲۴۳، از قول غزالی آورده است. [۹]. مکارم شیرازی، ناصر، پیشین، ص۷۳٫ [۱۰]. همان، ص ۱۸۶٫ [۱۱]. محتوای ذکر، چندان اثری در اصل سلوک ندارد. پیر دلیل شیعه، ذکر «یا علی» را به مرید خود تعلیم می­دهد و قطب سنی، ذکر «یا عمر» را توصیه­می­کند. در این باب،­ذکر “یا الله”­یا­لفظ “یا­شنطیا” (مغلوب شیطان)، “علی” یا “عمر” بی­تفاوت است. [۱۲]. یعنی: شهودِ وحدتِ “وجود و موجود”، که وحدتی عددی نیست. [۱۳]. مولوی، مولانا جلال الدین بلخی، مثنوى‏معنوى، تهران، انتشارات پژوهش، سال ۱۳۷۵ه.ق، دفتر پنجم، دیباچه دفتر پنجم، ص۷۲۶٫ همچنین، مولوی می­گوید: «شریعت همچو شمع است ره مى‏نماید و بى‏آن که شمع به دست آورى راه رفته نشود و چون در ره آمدى آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدى به مقصود آن حقیقت است، و جهت این گفته‏اند: که لَو ظَهَرَتِ الحَقائِقُ بَطَلَتِ الشَّرائِعُ … یا، مثالِ شریعت، همچو علم طب آموختن است و طریقت، پرهیزکردن به موجب طب و داروها خوردن. و حقیقت، صحت یافتن ابدى و از آن هر دو فارغ شدن‏».همان.                       [۱۴]. ر.ک: جواد، تهرانی، عارف و صوفی چه می­گوید، چاپ چهارم، تهران، کتابخانه بزرگ اسلامی، ۱۳۵۲شمسی، ص ۳۷ الی ۴۷٫ [۱۵]. و لکن استوعروا هذا الطریق و استبطئوا ثمرته، و استبعدوا استجماع شروطه، و زعموا أن محو العلائق إلى ذلک الحد کالمتعذر، و إن حصل فی حال فثباته أبعد منه، إذ أدنى وسواس و خاطر یشوش القلب. (غزالى، ابو حامد، إحیاء علوم الدین، دار الکتاب العربى، ج ۸، ص ۳۴). [۱۶]. پارسا، خواجه محمد، شرح فصوص الحکم، چاپ اول، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ۱۳۶۶ هجرى شمسى‏، ص ۱۹۱٫ [۱۷]. مولوی در دفتر چهارم مثنوی در ابیات ۲۱۰۲ و ۲۱۰۳ و ۲۱۲۵، شطحِ «لا اله الا انا» و شطح «لیس فی جبتی سوی الله» را به بایزید بسطامی منتسب می­کند. [۱۸]. شیخ محمود شبستری در توجیه این اعترافات و نیز «انا الحق» گفتن منصور حلاج، دست به جعل زده و می­گوید: روا باشد انالحق از درختی، چرا نبود روا از نیکبختی! (در صورتی که اصلاً در کوه طور درختی با موسی انالحق نگفته است!). [۱۹]. فسبحان من أظهر الأشیاء و هو عینها. (محى الدین ابن عربى، الفتوحات المکیه، ۴ جلدى، چاپ بیروت، دار صادر، ج۲٫ ص ۴۵۹).   [۲۰]. (فما عُبد غیر الله فی کل معبود) إذ لا غیر فی الوجود. قیصرى رومى، محمد داوود، شرح فصوص الحکم، به کوشش سید جلال الدین آشتیانی، چاپ اول، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۷۵ ه . ش، ص ۵۲۴٫ [۲۱]. هذا إشاره إلى أن لکل شی‏ء، جماداً کان أو حیواناً، حیاه و علماً و نطقاً و إراده، و غیرها مما یلزم الذات الإلهیه، لأنها هی الظاهره بصور الجماد و الحیوان (همان، ص ۷۲۶). [۲۲]. محی الدین عربی در بارۀ عارف کامل می­گوید: و العارف المکمَّل من رأى کل معبود مجلى للحق یعبد فیه «و لذلک سمَّوه کلهم إلهاً مع اسمه الخاص بحجر أو شجر أو حیوان أو إنسان أو کوکب أو ملک. هذا اسم الشخصیه فیه. و الألوهیه مرتبه تخیل العابد له أنها مرتبه معبوده، و هی على الحقیقه مجلى الحق لبصر هذا العابد المعتکف على هذا المعبود فی هذا المجلى.( همان، ص ۱۹۵). [۲۳]. صدرزاده، محمد، فلسفه و عرفان از نظر اسلام، چاپ دوم، مؤسسه فرهنگی رسا، سال ۱۳۷۷ ه ش، ص ۵۶٫ عین یکی ازعبارات محی الدین در کتاب فصوص در این باره چنین است: ستکون النار إذن برداً و سلاماً کنار إبراهیم، و سیکون عذابها عذوبه کما یقول، و سیکون حظ أهل النار نوعاً من أنواع النعیم (محى الدین ابن عربى، پیشین، ص ۹۶). [۲۴]. آخرین مرحلۀ سیر و سلوک عرفانی در این اشعار ابن عربی است: (قیصرى رومى، محمد داوود، پیشین، ص ۷۰). فإن قلت بالتنزیه کنت مقیداً                         و إن قلت بالتشبیه کنت محدداً و إن قلت بالأمرین کنت مسدداً               و کنت إماماً فی المعارف سیداً فمن قال بالإشفاع کان مشرکاً                          و من قال بالإفراد کان موحـداً فإیاک و التشبیه إن کنت ثانیاً                          و إیاک و التنزیه إن کنت مفرداً فما أنت هو: بل أنت هـو و تراه             فی عین الأمور مسرَّحاً و مقیدا [۲۵]. ر.ک: مکارم شیرازی، ناصر، جلوۀ حق، قم، انتشارات دارالفکر، سال ۱۳۳۹ ه . ش، ص ۴۵ الی ۵۰٫ [۲۶]. شبستری، شیخ محمود، گلشن راز، به اهتمام صمد موحد، چاپ اول، تهران، کتابخانه طهوری، سال ۱۳۶۸ه . ش، ص ۱۰۳٫ [۲۷]. محور ریاضت­ها چهار نوع ترک است: ترک خواب، ترک خوراک، ترک شهوت و ترک معاشرت (اعتزال). [۲۸]. حصر نفس، تمرکز نفس در یک موضوع خاص، همراه با ترک لذائذ و اجتناب از تشتّت خاطر، برای کسب قدرت­های نفسانی است. [۲۹]. جمع منتر، به معنی دعا و وردی که شخص را قادر به تصرف در اشیا و اشخاص می­سازد. ذکری که مرتاضان برای رفع گزند گزندگان می­سرایند. (لغت نامه دهخدا، ذیل واژه). [۳۰]. مجلسی، محمد باقر، پیشین، ج ۷۴، ص ۲۸٫

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *